| |
|
Friday, September 05, 2003
● خيلي حرفها برا گفتن دارم . ولي الآن بيشتر از اين وقت تايپش رو ندارم . چون اميل هم تنهاست . به زودي همه شون رو مي نويسم :)
□ نوشته شده در ساعت 12:36 PM توسط ME
● ميدونين که اصلا به من نيومده برم سفر !! الآن يه دو سه سالي مي شه نرفتم . فقط پارسال بود فکر کنم رفتيم با دوستم اصفهان پيش خواهرش که نميرفتيم سنگينتر بود . اونا که از صبح تا شب بيرون بودن و سر کار ما هم خونه غذا درست مي کرديم براشون و خونه مرتب مي کرديم و ماهواره فيلمهاشو درو مي کرديم ، يه بار هم اميل يه دوست داشت اونجا گفتيم اومد دنبالمون رفتيم شهر گردي ، نمي دونم ايامه فاطميه بود چي بود که پدري ازمون در آوردن ! من موهام کوتاه بود و اصولا هر کاريشم کني از زير روسري بيرونه ! اينام که قدم به قدم يعني قدم به قدم وايساده بودن و رحم هم نمي کردن ، همه شون گفتن خانوم روسريتون رو درست کنيد ! حاليشون هم نبود که ! يعني به معناي واقعي اشکمون رو در آورده بودن ! اومديم از سي و سه پل رد شيم ، قبلش روسريمون رو درست کرديم ، وارد که شديم سيصد نفر ريختن سرمون و گفتن روسريتون رو درست کنيد ، بعد به اون ور پل که رسيديم ديديم آخ جون کسي نيست که دوباره يه قشون ريختن سرمون و گفتن خانوم روسريتون رو درست کنيد ! اوضاعي بود ! از اين ميني بوس ها هم گذاشته بودن و جمع مي کردن اساسي ! مي خواستيم بريم مجتمع پارک خريد داشتيم ، اونجا هم پر بودن ، ما هم يک قايم موشکي بازي کرديم که .... خلاصه گفتيم اينجوري نمي شه ، حالا بيان بگيرنمون مي خوايم چه خاکي تو سرمون کنيم ، پدر مادرمون هم که اينجا نيستن بيان دنبالمون ! اينام که بد جوري خفن و بي ادب بودن ، خلاصه از دم در اونجا يه دربست گرفتيم رفتيم خونه ! منتها با اعصابهاي داغون !! ديگه هم پشت دستمون رو داغ کرديم که اونجا بريم !!
........................................................................................هي خدا جونم الآن بچه ها که رفتن کلاردشت ، احتمالا امروز ميرن نمک آبرود ! خوش به حالشون ! همه اش هي مي گم الآن اينجا ، الان اونجان :((((( چهارشنبه که قرار شد نريم ، زنگ زدم به اميليا دوستم و گفتم بياد خونمون ! پنجشنبه ظهر هم اومد و الان اينجاست . هلن هم ديروز عصر اومد اينجا . ظهر براي اميل کنسرت بريتني رو گذاشته بوديم ، اون رفت خوابيد و من و برادرم با اشتياق کامل ، نشستيم و تا تهش نگاه کرديم :))) عصر هم که هلن اومد براش کنسرت آريان رو گذاشته بودم ، وسطاش پا شد کمش کرد ! هنوز آروم نشده و خيلي کلافه است ! مي گفت فقط اگه عرفان رو ببينم که بي خياله و يکي هم کنارشه ديگه خيالم راحت مي شه !! خلاصه کمي با هم حرف زديم و برديم با اميل رشونديمش و اومديم خونه ! □ نوشته شده در ساعت 12:36 PM توسط ME Thursday, September 04, 2003
● ديروز بعد از اينکه مطلب ديروز رو نوشتم رفتم ديگه وسايلم رو ببندم که گفتم مهسا زنگ نزده يعني ميريم ديگه ، خلاصه وسايلم رو بستم و حاضر شدم که شش مهسا زنگ زد و گفت زنگ زدم براي فردا حاظر نشي ، چون خودت که ميدوني جريان چي شده !! زودتر زنگ نزدم چون حس و حالش نبود !! هيچي ما هم اين وسط مشنگ شديم !
........................................................................................تا قبلش اصلا حال و حوصله رفتن نداشتم اما تا گفت که نميريم نميدونم چي شد که يهو خيلي شديد دلم خواست که مي رفتيم . دوباره دلم هواي شمال رو کرد . حالا هواي شمالش هم هيچي با اين اکيپ فوق العاده خوش مي گذشت . اما خب ديگه شانسمون نبود . ديگه هم فکر نمي کنم مامان اينا روي مودش باشن که دوباره اجازه بدن بريم !! خلاصه اينم از شانس ما ! به هلن هم زنگ زدم گفت که عرفان امروز کلي زنگ زده بود و مامان هلن نميذاشتن گوشي رو برداره و بعد بالاخره باهاش حرف زده و خيلي حالش بد بوده و کلي گريه کرده ! مي گفت بهم گفت بيا با هم از ايران بريم ! منم بهش گفتم نه !! مي گفت نميدونم چطور جرأتش رو پيدا کردم و گفتم ولي بالاخره گفتم ! مي گفت گفته من دو روزه فقط تو رختخوابمم و دارم گريه مي کنم و تو من رو اين دو روزه فراموش کردي ! مي گفت کلي باهاش صحبت کردم که اين به نفع هر دومونه و اين حرفها ولي فقط با اين حرفهاش خون به دلم کرد ! مي گفت امروز حالم از ديروز خيلي بهتر بود اما دوباره به همش زد !! خلاصه بازم حالش خوب نبود . هر چي گفتم برم پيشش گفت نه خوبم ! قرار شد فردا با هم بريم بيرون يکم هوا عوض کنه ! فقط خدا به هر جفتشون کمک کنه ! اين چند روزه که کار همه مون شده گريه کردن و اشک ريختن ! نميدونم بدنم اينهمه آب رو از کجا مياره !! □ نوشته شده در ساعت 12:56 AM توسط ME Wednesday, September 03, 2003
● ساعت داره پنج مي شه و من هنوز نميدونم برنامه سفرمون چي مي شه ، ميريم يا نه ! اگه بخوايم بريم شب بايد راه بيافتيم ، اما نميدنم با وجود برنامه هلن اينا ميريم يا نه ! ( آخه اگر يادتون باشه مهسا خواهر عرفان ه و من قراره با اون برم ! ) هنوز کارامم مونده ! تا ظهر که هيچ کاري نکرده بودم و بارهامم نبسته بودم ، نمي خوامم بهش زنگ بزنم و بپرسم ، چون حالا ممکنه فکر کنن تو اين هيري ويري .... از طرفي هم اصلا حال سفر رو ندارم . آيدا هم رفته سمنان و نمي تونه بياد پيش هلن بمونه . براش نگرانم ! اگر رفتني شديم که از الان تا سه روز ديگه خداحافظ که برم و برگردم ، اگر هم نه که باز مي بينمتون :) آدم حتي از يه دقيقه خودشم خبر نداره :)
□ نوشته شده در ساعت 4:30 PM توسط ME
● امروز يه اتفاق وحشتناکي افتاد و من خبر وحشتناکي رو شنيدم . مي دونيد چي بود ؟
ديشب هلن و عرفان نامزديشون رو به هم زدن ! هلن صبح بهم زنگ زد و گفت که اينترنت مي خواد و گفت از اين به بعد بهش احتياج دارم . خلاصه بهم گفت که ديشب نامزديشون رو به هم زدن و با هم اخلاقاشون يکي نبود و اينطوري اگر مي خواستن ازدواج کنن بعدش همه اش مشکل مي داشتن . فکرش رو بکنيد ده روز ديگه عروسيتون باشه و يه همچين چيزي پيش بياد ! حتي خيلي از کاراي عروسيشون هم کرده بودن و خونه هم گرفته بودن و وسايل خونه و خلاصه خيلي چيزا ديگه ! حسش وحشتناکه ! غير قابل باور و لمس براي کساني که تا حالا تجربه اش نکردن ! فکرش رو بکنيد وقتي دو دوست که همديگه رو دوست دارن از هم جدا مي شن چقدر وحشتناکه ! ديگه چه برسه به دو آدم که تا ومدتي براشون قطعي بوده که ديگه به عنوان زن و شوهر همديگه رو قبول کنن و بزنه و اينجوري بشه ! وحشتناکه ! دلم واقعا" براش مي سوزه ! امروز بردمش بيرون خير سرم که حواسش پرت بشه ، رفتيم سينما فيلم ديوانه اي از قفس پريد ! واقعا هيچي ازش نفهميدم ! مني که ادعاي سينمائي بودنم مي شه هيچي نفهميدم ! البته اعصابمون يکم خراب بود و حواسمون هم به بغل دستيهامون که چه مي کنن و پر آدماي عجيب غريب کنارمون ! کلي عاشق معشوق بودن و يه پسره با دوست دخترش اومده بود و خوابش برده بود اساسي و بيدار نمي شد ، چند تا ولو شده بودن و خلاصه صحنه اي بود ! حالا قرار شده بابا اينا که رفتن براي ما توضيح بدن اوضاع از چه قرار بود ! خلاصه اط فيلم که هيچي نفهميديم ! خلاصه بعدش هم رفتيم خونه شون ! مامان باباش که با دمشون گردو مي شکستن ، چون از اول هم مخالف بودن ، اما خيلي هم بروز نميدادن ! کلي با هلن حرف زديم ، با هم گريه کرديو با هم خنديديم . تو کله اش افتاده که بره ! اما داره احساسي تصميم مي گيره ! مي گه هنوز هم همديگه رو دوست داريم ! احساس مي کنم اگر هر کدوممون دلش تنگ بشه و زنگ بزنه اون يکي بر مي گرده و نميخوام اينطوري بشه ! کلي باهاش حرف زدم و کمي قانع شد . اما اون آيدا رو لازم داره که باهاش حرف بزنه . آيدا معجزه مي کنه در اين جور مواقع . آدم فوق العاده ائيه . انقدر با حرفهاش به آدم آرامش ميده که نگو . فوق العاده است . حالا تو اين هيري ويري من قراره برم سفر ! هر چي مي گم سفرم رو کنسل کنم هلن نمطذاره . معلون نيست چي بشه ! اگر بشه نميرم . اما اگر هم برم مي خوام از آيدا بخوام بياد پيشش بمونه ! تو اين موقع وجودش کنار هلن الزاميه . لن تنهائي داغون مي شه . خدا جونم ازت مي خوام کمکش کني . هلن بيش از همه وقت بهت احتياج داره . ولي اين تجربه براش لازم بود . خودشم قبول داره . اينا با اينکه مادر پدر هلن مخالف بودن ولي شديدا اصرار داشتن که با هم عروسي کنن ، آخرش مادر پدرش گفتن باشه خود دانيد و نامزد کردن . و حالا که چند ماهي با هم بودن خودشون به اين نتيجه رسيدن که به هم نمي خورن . ميدونيد . اين جريانش مثل اين مي مونه که يه بچه اي هست و يه ظرف عسل مي بينه و دلش عسل رو مي خواد . به پدرش مي گه من اين عسل رو مي خوام . اما اين عسله سميه و بچه نمي دونه . هي مي گه پدر من اونو مط خوام و پدره چون دوستش داره بهش اجازه نيده . اما انقدر اصرار مي کن که پدره مجبور مي شه براي ا «يکه حاليش کنه براش خوب نيست کمي از اون عسل رو بهش بده . با اينکه خيلي يلي کم از اون بهش ميده اما چون سمي بوده بچه مريض مي شه و مسموم مي شه و درد و رنج مي کشه . جريان ما هم اينطوريه . خدا مي گه اين به صلاحت نيست و بهت نميده ، اما ما التماسش مي کنيم و با گريه و زاري ازش مي خوايم . خلاصه يه شممه اش رو بهمون ميده و به بدبختي مي افتيم و مي فهميم که به نفعمون نبوده . اينجا هم اينجوري شد . فقط خدا رو شکر که هلن تصميم عاقلانه گرفت و قب از اينکه راه برگشتي براش نمونه تصميمش رو گرفت . خدايا تا حالا کمکش کردي بازم کمکش کن که زودتر فراموش کنه . تو رو خدا براش دعا کنيد . □ نوشته شده در ساعت 1:37 AM توسط ME
●
........................................................................................
بازم سلام يادتونه که يه روز تو وبلاگم نوشتم مثل اينکه بعضي ها نمي خوان بفهمن که آدما دلشون مي خواد يه خلوتي داشته باشن و حرفهاي دلشون رو بزنن و شايد نخوان که يه سري از نزديکانشون از اونها آگاهي داشته باشن ؟ اونروز اونو نوشتم که شايد اون بعضي ها بفهمن و ديگه به خلوت من سرک نکشن ! اما مثل اينکه يا متوجه نشدن يا خودشون رو به اون راه زدن ! بابا من دلم مي خواست يه چيزائي رو بنويسم که حالا خودم هيچي ولي شايد اونائي که درباره شون مي نوشتم دلشون نمي خواست که بقيه آشناهاشون از اون مطلب سر در بيارن ! بنابراين نمي تونستم خيلي چيزها رو بنويسم . ولي اين چند روزه اتفاقاتي افتاده که نمي تونستم همه شو تو دلم بريزم و مي خواستم دربازه شون بنويسم ، ولي نمي تونستم اونجا بنويسم ! بنابراين تصميم گرفتم اسباب کشي کنم و اينجا يه خونه ديگه بسازم . مي تونيد همچنان مطالب قبليمو اينجا بخونيد ، اما از اين به بعد اومدم اينجا . خونه جديدم مبارک :) □ نوشته شده در ساعت 1:37 AM توسط ME
|
صفحه اصلی
سر دبير : خودم خورشيد خانوم پينکفلويديش زن نوشت بانوي شرقي مي نويسم ، پس هستم یادداشتهای ابلهانه آدم نصفه نيمه پرتقالي استامينوفن ديوارهاي سنگي هذيان هاي يک ذهن متورم کارگر معدن نوشي و جوجه هايش دنياي يک ايراني بارانه درباره هستي من باکره اتاق بي حريم ديوانه تر قره قوروت چخوف منو نديدي ؟ گاف ماهي باران نقره اي لينکستان فرابلاگ آيدين برداشت دوم خشايار دخترک شیطان تقدير از بالاي ديوار جهانخانه بدون امضاء اعترافات يک متهم آخرين وسوسه : ديوانگي Elle Est In The Arms Of The Angel Sweet Coma Sound Of Silence DESERTTIGER Far From The Madding Crowd I Need To Be ! OU-TOPOS Gone With The Sun Persian Download
Visitors:
|