| |
|
Saturday, September 13, 2003
●
دلم هواي اون روزا رو کرده که در کنارم بودي . يادشون بخير چه روزائي بودن !! □ نوشته شده در ساعت 1:26 AM توسط ME
● اي واي و داد و هوار از دست اين آدمهاي .....
طرف يه چيزي شنيده ، يه برداشتي کرده ، بعد برداشتش رو تو کرنا کرده و همه جا جار ميزنه !! امروز يکي از بچه ها بهم مي گه مارلي يه چيزي شنيدم درسته ؟ مي گم چي درسته ؟ مي گه در مورد هلناست . درسته ؟ گفتم خب بابا جان تا بهم نگفتي که نميدونم چي رو مي گي که بگم درسته يا نه که اه ! مي گه امروز يکي از بچه ها مي گفت که دوستاي هلن باهاش حرف زدن و راضيش کردن که کارش اشتباه بوده نامزديشو بهم زده ! اونم پشيمون شده و دوباره قراره بينشون جوش بخوره !!!!!!! من نميدونم از کجا به اين نتيجه رسيده بوده والا !!! تو اين هيري ويري که همه اعصابا داغونه مردم هم چه حرفهاي چرت و پرتي رو همه جا پر مي کنن ! واقعا اعصابمو خورد کرده بود . زنگ زدم به دختر دائيش که تو رو خدا اينو خفه اش کن الکي چرت و پرت همه جا پر نکنه ! □ نوشته شده در ساعت 1:23 AM توسط ME
● مي گم اين مسنجر هم بد چيزي نيست ها ! هر وقت ناراحتي ، حوصله کسي رو نداري ، عصباني مي شي از يه موضوع ، خوشحال مي شي و خلاصه هر احساسي که داري رو مي توني راحت پشت اين صورتکهاش قايم کني :)
□ نوشته شده در ساعت 1:19 AM توسط ME
● بازم از وبلاگ کارگر معدن :
خدا آدمای گلی رو ساخت که تنها نباشه و خودش رو از تنهايی در آورد! ولی به آدما گل بازی رو ياد نداد! ................به همين دليله که آدما انقدر تنهان! □ نوشته شده در ساعت 1:18 AM توسط ME
● يه عالمه تمپليت خوشگل براي وبلاگ پيدا کردم . اصلا وقتي اونا رو ديدم مال خودم دلم رو زد ! انقدر زيادن و خوشگل نميدونم کدومشون رو انتخاب کنم . البته اکثر خوشگلاش مال مويل تايپه و همه شون هم انگليسين و يه سري تغييرات مي خوان . شايد اگر به نتيجه رسيدم يه صفائي هم به اينجا بدم D: شايد هم اصلا خودم يکي ديگه براي اينجا بسازم . همه اش بستگي به حالم داره D:
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 1:11 AM توسط ME Friday, September 12, 2003
●
Men are all like each other ! There is no difference ! Not at all ! Not at all ! Not at all ! So never try to seduce me by your words , Cuz you ‘ll prove later on that you are also like the others ! □ نوشته شده در ساعت 1:13 AM توسط ME
● چند توصيه ايمني در هنگام رفتن به کافي نت ها :
وقتي ميريد کافي نت و در مسنجرتون ساين اين مي کنيد حواستون باشه وقتي کارتون تموم شد ساين آت هم کنيد . ولي اينم توجه داشته باشيد که اونا کي لاگر هم نصب مي کنن . پس براي در امان ماندن از شر برخي از اين کافي نت داران فضول ، وقتي اومديد خونه پسوردتون رو عوض کنيد ! اي بابا ! اي بابا ! چند روزي بود که بد جوري سر کار بودم . يه سه ماهي هست يکي با يه آي دي اي مي اومد و پيجم مي کرد و پي ام ميداد . منم طبق عادت جوابش رو نميدادم ! ديگه اين هفته کله ام رو خورد و مخم رو زد ! گفت که چرا جواب نميديد و من شما رو مي شناسم و شروع کرد به مشخصات دادن . منم گفتم اي بابا اين ديگه کيه که منو مي شناسه . هر کاريش کردم نگفت کيه ، خلاصه از تهديد و تشويق هر راهي بود امتحان کردم ! چند روزه هم گفتم تا نگي کي هستي جوابتو نميدم و اين ديد واقعا جدي گفتم و اين کار رو کردم خلاصه با هزار بد بختي گفت که کيه ! اون چند وقت که تلفنمون قطع بود يادتونه ميرفتم کافي نت ؟ مسؤول کافي نته بود ! با مشخصاتي که از خودش داده بود هر چي دوست و آشنا و فاميل و غريبه اي رو که مي شناختم بررسي کردم ببينم کدومشونن . فکرم به هزار نفر رفت جز اين يکي !! اي خدا عجب دنيائيه ! اينم از اين معماي ما که حل شد . ديگه چي کار کنيم حوصله مون سر نره ؟؟ □ نوشته شده در ساعت 1:12 AM توسط ME
● از وبلاگ کارگر معدن :
عقربه! يکی کوتوله و خپل،يکی ديگه خوش هيکل و تو دل برو و اون يکی هم لاغر و تند و تيز. صبح تا شب کارشون اينه که دنبال همديگه بکنن و پير شدن آدما رو بهشون نشون بدن. کاشکی لااقل يه چند دقيقه ای برای استراحت وايسن! اونموقع ديگه آّدما با خيال راحت زندگی ميکنن........بدون ترس از هدر رفتن دقايق. □ نوشته شده در ساعت 1:12 AM توسط ME
● اکثر مواقع وقتي به وبلاگهاي پر بيننده نگاه مي کنيم مي بينيم که اين وبلاگهاي سکسي در رده پر بيننده ها قرار دارن . اينم از دست آوردهاي انقلاب اسلاميه ديگه . محدود مي کنن فکر مي کنن درست مي شه ، اينجوري مي شه ، بعد هم براي اصلاح اين ميان کار رو خرابتر مي کنن ! همه وبلاگها رو فيلتر مي کنن . به کارهاتون ادامه بديد ببينيم تا کجا مي تونيد پيش بريد !!
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 1:11 AM توسط ME Thursday, September 11, 2003
● از وبلاگ کارگر معدن :
زندگی مثل چايی ميمونه! هیچ کس تلخشو دوست نداره، ولی خيلی وقتا مجبوری تلخ تلخ بخوريش تا سرد نشه. □ نوشته شده در ساعت 12:36 PM توسط ME
● دوباره دارم قاراشميش و پيچيده حرف ميزنم نه ؟ ميدونين که دليلش چيه ؟ ميدونين که براي چي اومدم اينجا ؟ همون !
□ نوشته شده در ساعت 1:16 AM توسط ME
● هي.... ! دلم برات تنگ شده ! :(
تو رو که نگفتم انقدر ذوق مي کني ! خيلي خب اينجوري نگام نکن ! براي تو هم يکم تنگ شده ! □ نوشته شده در ساعت 1:13 AM توسط ME
● حوصله ي هيچ کاري رو ندارم . فقط اين چند روزه نشستم پاي کامپيوتر و هي کانکت رو ميزنم و ميام آن لاين و يکم مي مونم يکم کارامو مي کنم بعد مي بينم از صبح تا حالا آن لاينم روم کم ميشه دي سي مي کنم چند دقيقه بعدش دوباره همون آش و همون کاسه !
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 1:09 AM توسط ME Wednesday, September 10, 2003
● نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام نمي خوام ........................
آخه به چه زبوني بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :(((((((( □ نوشته شده در ساعت 1:45 AM توسط ME
● زمان چيز خوبيه . يکي از شاهکاراي خدا تو خلقت انسان حس فراموشکاريش بود . اگر آدما فراموش نمي کردن الآن همه ديوانه هائي بيش نبودن ! زمان همه چي رو حل مي کنه نه ؟ اميدوارم !
□ نوشته شده در ساعت 1:13 AM توسط ME
● امروز بد بختي اي داشتم ! رفتم يه فايل داشتم براي پرينت ، نميدونم چه بلائي سرش اومده بود ، کامپيوتر اونا ويروسي شده بود يا مال من ! وا نشد و گفت بايد برنامه وردتون رو آپديت کنيد و بعد يه فايل ورد باز کرد که نميدونم به زبان ترکي بود چي بود ! خلاصه اونجا که باز نشد ، يه جا ديگه هم بردم امتحان کردم کامپيوتر همه رو ويروسي کردم و بعد هم اومدم به کامپيوتر خودم گند زدم ! سه ساعت طول کشيد تا آنتي ويروس آن لاين چک کرد ! ديگه حوصله ام سر رفته بود ! خيلي حس وحشتناکيه که بدوني کامپيوترت ويروس گرفته . مثل اين بود که بچه خودم يا حتي خودم ميروس گرفته باشه ! فکر کنم تازه اگر خودمم بودم اينقدر حرص نمي خوردم ! خلاصه همه کارامو ول کردم تا اينو درست کنم و خوشبختانه درست شد ! کامپيوتر خوشگلم دوستت دارم هيچوقت ديگه ويروس نگيري هااااااااااااااا . :)
□ نوشته شده در ساعت 1:13 AM توسط ME
● واقعا که من چقدر بي معرفتم ؟ چرا ؟ خودمم نميدونم ! ولي اين شده جزء شخصيتم ! بي معرفتي رو نمي گم ها ! من براي دوستام شده جونم هم فدا مي کنم و هميشه هر کاري از دستم بر بياد انجام ميدم ، اما يکم هم بي معرفتم و کم پيش مياد بهشون زنگ بزنم يا اينکه آن لاين باشن باهاشون حرف بزنم ! هميشه هم ازم شاکي ان ! خب بابا تقصير من چيه ! من اينجوري ام ! اصلا هم دلم نمي خواد که ناراحتشون کنم ! ( البته بگذريم که اگر منم جاي اونا بودم احتمالا ناراحت مي شدم ! )
........................................................................................امروز هم چند بار اين حرف رو شنيدم و چند تا ميل هم از دوستام داشتم که ازم به همين خاطر شاکي بودن ! باورم نمي شد که اينقدر براشون مهم باشه که ديگه يه اي ميل برام بزنن و به اين خاطر ازم شکايت کنن ! چقدر دختر بديم ام !! :( □ نوشته شده در ساعت 1:12 AM توسط ME Tuesday, September 09, 2003
●
........................................................................................
دلم براي خيلي چيزا تنگ شده . دلم براي بوي خوش شنهاي کنار دريا ، براي شن بازيهاش تنگ شده . دلم براي کنار دريا نشستن و به صداي موجهاش گوش دادن تنگ شده . دلم براي ديدن وسعت دريا تنگ شده . دلم براي اينکه ساعتها بشينم و خيره دريا رو تماشا کنم تنگ شده . دلم براي ديدن جنگلهاي تو در تو ي شمال تنگ شده . دلم براي دسته جمعي سفر رفتن تنگ شده . دلم براي خانوادگي سفر رفتن هم تنگ شده . دلم براي سفر تنگ شده . دلم براي خودمم تنگ شده . ديگه حتي يادم نمياد آخرين باري که دريا رو ديدم کي بود ! خسته ام ! خسته ! چرا کسي نمي خواد منو درک کنه ؟ :((( دلم مي خواست ميرفتم و تو عمق دريا گم مي شدم . طوري که ديگه هيچ اثري ازم باقي نموند !! □ نوشته شده در ساعت 12:09 AM توسط ME Monday, September 08, 2003
● گردنم از ديروز گرفته نميدونم چي کارش کنم ، جونم در مياد که بخوام حرکتش بدم !
........................................................................................دو تا از دوستام يه گروه طراحي سايت راه انداختن جون خودشون ! پارسال يه کلاس طراحي وب رفتن هيچي هم بهشون ياد ندادن ( مقدماتي بوده ) حالا فکر کردن همينجوري طراح وب شدن ! بابا الآن که اينهمه دست تو کار زياده بايد يه چيز تاپ باشي تا بتوني کار کني !خلاصه از وضع کار اينا بگم که همه اش تلفن دستشون بود و يا به من يا به دو تا ديگه از بچه ها زنگ ميزدن که اينجاشو چي کار کنيم اونجاشو چي کار ؟ خلاصه اينکه همه مون رو کچل کردن ، آخرش هم زنگ زدن که تو رو خدا فردا بيا خونه ما اين صفحه رو نميدونيم چي کار کنيم ! خلاصه ديروز رفتم ديدم هيچ کدوم از لينکها و عکسها و اينا کار نمي کنه ، فارسيهاشم تازه يه روز آورده بودن من براشون تايپيدم ! خلاصه دوباره همه چي رو از اول شروع کردم به عوض کردن و درست کردن خرابکاريهاشون ! حالا اينا اصلا مهم نيست که من شش ساعتي اونجا بودم و بعدش هم چون دير بود اومدم خونه و بقيه اش رو تو خونه براشون درست کردم ، اما جالبيش اينه که آخرش که تموم شد و آپ لود شد ، خوشحال بودن و از کار خودشون کلي تعريف کردن و گفتن از اين به بعد کلي سفارش قبول مي کنن ! اين حرف رو که زدن آه از نهاد من بيچاره بلند شد که دوباهر نه تو رو خدا :((( تازه کارشون هم که تموم شد گفتن آخرش بزنيم طراحي از نسيم و آرزو !! رو که نيست !! مي گن کار هر بز نيست خرمن کوفتن ! من نمي گم خوب نيست که آدم جرأت و جسارت به خرج بده و با سؤال از اين و اونه که آدم چيزي ياد مي گيره ، اما حداقل يه تشکر خشک و خالي کردن هم بد نيست نه ؟؟؟؟؟ □ نوشته شده در ساعت 11:43 PM توسط ME Sunday, September 07, 2003
●
........................................................................................
چند وقتيه مي خوام در اين مورد مطلب بنويسم . حالا هم وقتش رو پيدا کردم . ميدونيد اين چند وقته با اين اتفاقاتي که افتاد کلي چيز ياد گرفتم و کلي مسائل رو تجربه کردم . اوليش اين بود که دوستاي خيلي صميمي خيلي رو زندگي هم تأثير ميذارن . اين مطلبم رو مي خوام خيلي رک و بي پرده بگم و مي خوام هر چي تو دلمه بريزم بيرون . فکر مي کنم خودتون بدونيد که من و هلن چقدر با هم صميمي هستيم و چقدر رو هم تأثير داريم . ما اصولا اکثر وقتمون رو با هم ميگذرونيم و من حداقل ، از دوستي با هلن لذت مي برم . اون تنها دوستيه که تونسته اينقدر به من نزديک بشه و اين قدر دوستش داشته باشم . هر وقت هر کدوممون ناراحت باشه اون يکي هم ناراحته و از خوشي هر کدوممون اون يکي هم خوشحاله . تا حالا هم نشده که از همديگه برنجيم يا از دست هم عصباني بشيم يا دعوا کنيم . حتي هر وقت همديگه رو مي بينيم مي فهميم تو دل اون يکي چي ميگذره . چند روز پيش يه مهموني بوديم و هلن اينا هم بودن و من اصلا حالم خوب نبود ولي خيلي سعي کردم بگم و بخندم و نشون ندم ، اما هلن تا از در وارد شد و من رو ديد گفت مارلي چيزي شده ! خلاصه تا اين حد ! ميدونم که ميدونيد وقتي که مسائل ازدواجش پيش اومد تو اون دوران چقدر من احساس تنهائي مي کردم . حتي مني که هميشه مي گفتم ازدواج حداقل تا سن بيست و پنج به پائين کار عاقلانه اي نيست ! مني که هميشه از ازواج در ميرفتم و زير بارش نميرفتم وقتي ميديدم اينطوري دارم از هلن دور مي شم ، کم کم داشتم تسليم مي شدم و دنبال آدم مناسبي براي خودم مي گشتم ، البته بگذريم که در اين مورد خيلي سختگيرم . البته آدم وقتي تو اين سن قرار مي گطره ميبينه هميشه هم دست خودش نيست که در مورد ازدواجش تصميم بگيره . اين چند وقته اکثر دوستام دارن متأهل مي شن و دايره دوستام داره محدود تر و محدود تر مي شه و فکر مي کردم تا کي لج بازي . کلي طول کشيد تا خودم رو قانع کنم که مارلي خانوم ديگه کم کم بايد تصميم خودتو بگيري . وقتي فهميدم که ازدواج هلن اينا داره به هم مي خوره فوق العاده ناراحت شدم و حتي تا الآن که يک هفته ازش گذشته هر وقت يادش مي افتم ناراحت مي شم و تا حالا کلي گريه کرديم و دعا کرديم . اما اون روز حس کردم که شايد دوباره هلن رو بهم بر مي گردونن ! در اوج نا اميدي حس کردم دوباره مي تونيم در کنار هم روزهاي خوبي رو داشته باشيم . شايد فکر کنيد آدم خودخواهي ام ، اما بي پرده بگم اين حس رو هم در کنار اون حس ناراحتيم تجربه کردم . اما وقتي که هلن گفت شايد از ايران بره مثل آب يخي بود که رو سرم بريزن و وا برم ! براي آدمي با موقعيت اون رفتن ، کار احساسي اي بود . اون مي خواست بره تا فراموش کنه ، اما به نظر من و دوستامون کار اشتباهي مي کرد و تا الآن که سه سال از عمرش رو گذاشته پاي درسش و چيزي به پايانش نمونده رفتن کلي عقبش مي اندازه . امروز هرانوش بهم زنگ زده بود . هرانوش کوچيکتر که بوده امريکا زندگي مي کردن و بنا به عللي برگشتن و مادرش اونجا موندن . چند سال پيش برادرش هم رفت امريکا دوباره و اونجا با مادرش زندگي کنه ، هرانوش هم امسال يه مشکل عاطفي پيدا کرد و براي اينکه فراموش کنه مي خواست يه ماهي بره و پيش مادرش و ديداري بکنن . اما به خاطر گرين کارتش که چند سالي نرفته بوده ازش گرفتن و دادگاهي شد و اگر مي خواست برگرده ديگه نمي تونست برگرده امريکا و برادر و مادر و دائي و خلاصه کلي از فاميلاشون رو ديگه نمي تونست ببينه . به همين خاطر مجبور شد امريکا بمونه . اما امروز که زنگ زده بود و صحبت مي کرديم گفت به هلن بگو همچين اشتباهي نکنه ! چون اول اينکه با دوري به راحتي نمي شه فراموش کرد و بد تره و از طرفي هم تا زماني که گرين کارت نداشته باشه نمي تونه درس بخونه و تازه بعدش هم دوسال اول بايد کالج درس بخونه و بعد وارد دانشگاه بشه . حداقل بذاره تا حالا که خونده ليسانسش رو بگيره و براي فوق ليسانس بياد اينجا فرق مي کنه . خلاصه مشکلاتي داريم ما اين چند وقته و هلن هم برادر بزرگترش از آلمان داره مياد و هلن مي گفت با اون هم صحبت کنم ببينم چي مي شه ! خيلي قاراشميش حرف زدم ميدونم اما م يخواست بگم که چقدر دوستا رو هم تأثير دارن . از وقتي هلن دوباره برگشته ، احساس منم دوباره مثل همون قبل شده . درسته يکم مشکلات داريم اما به کمک خدا اميدوارم اونام حل شن :) از طرف ديگه هم به اين نتيجه رسيدم که آدم حتي از يک لحظه ديگه خودشم خبر نداره و مزه زندگي هم همينه . کي فکر مي کرد همچين اتفاقي بيفته و من هم مثل بقيه داشتم خودم رو با اوضاع وفق مي دادم . حتي با کلي آدم تازه آشنا شديم ولي با اين اتفاق همه چي تموم شد ! خدا ميدونه بعدش چي پيش مياد ! □ نوشته شده در ساعت 3:19 PM توسط ME
|
صفحه اصلی
سر دبير : خودم خورشيد خانوم پينکفلويديش زن نوشت بانوي شرقي مي نويسم ، پس هستم یادداشتهای ابلهانه آدم نصفه نيمه پرتقالي استامينوفن ديوارهاي سنگي هذيان هاي يک ذهن متورم کارگر معدن نوشي و جوجه هايش دنياي يک ايراني بارانه درباره هستي من باکره اتاق بي حريم ديوانه تر قره قوروت چخوف منو نديدي ؟ گاف ماهي باران نقره اي لينکستان فرابلاگ آيدين برداشت دوم خشايار دخترک شیطان تقدير از بالاي ديوار جهانخانه بدون امضاء اعترافات يک متهم آخرين وسوسه : ديوانگي Elle Est In The Arms Of The Angel Sweet Coma Sound Of Silence DESERTTIGER Far From The Madding Crowd I Need To Be ! OU-TOPOS Gone With The Sun Persian Download
Visitors:
|