Saturday, September 20, 2003

● خسته شدم از بس به سؤالهاي مردم در مورد برنامه هاي هلن اينا جواب دادم . بابا به من چه ! هر کي ميرسه از من دليل و برهان مي خواد . اصلا به من چه ! دوستشم که باشم ! اگر بخواد همه همه چي رو بدونن خب جار ميزنه ، اگر هم نخواد که يا اصلا به من هم نمي گه يا اگر هم بگه و نخواد خودتون هم بکشين من به هيچ کس نمي گم ! حالا هي حرص منو در بيارين ! ( با شما نبودم ها ! )




● من يه زماني خيلي خوب بودم . سال به دوازده ماه سوتي موتي نميدادم . تو گروه ما فقط هلن بود که به سوتي دادن معروف بود . حالا اون خوب شده من جاشو گرفتم ! مثلا ديروز دوستم تعريف مي کرد که يکي از بچه ها داره با فاميل اونا ازدواج مي کنه و منم بي اختيار گفتم خدا رو شکر ! ( آخه پسره از اون سيريشها بود که گير ميدن ) يهو دوستم گفت چطور مگه ؟ منم که ديدم بد جوري سوتي دادم گفتم هيچي خوشحال شدم يکي ديگه از بچه ها هم داره ازدواج مي کنه ! D:
تازه اين جزو خوباش بود . خدا آخر عاقبت ما رو هم بخير کنه !




● آخ که من چقدر بي حالم ! تو دوران درس و اينا هر وقت حرف از کاري مي شد پيش خودم فکر مي کردم بذار تابستون بشه درسام تموم شه انجامش ميدم ! اما تابستونم تموم شد و هيچي به هيچي ! مارلي خيلي بي حالي ! واقعا که !




● خسته شدم از بس به در گفتم ديوار بشنوه اونم به روي خودش نياورد :(((((




● آيدا مي گفت وقتي آدرس وبلاگ بعضي از دوستان به دستم ميرسه هميشه احساس مي کنم اين وبلاگشون مثل دفتر خاطرات شخصيشون مي مونه . پس هيچوقت نمي تونم خودم رو راضي کنم که بدون اجازه شون ببينم ! حتي اگر اجازه هم بدن شايد از روي ميل شخصي شون نبوده باشه ! پس نميخونم ! عجب دختر فهميده ائيه اين بشر D:




● باز پنجشنبه جمعه شد و بازار وبلاگها کساد !




........................................................................................

Friday, September 19, 2003



ديديديديديييييييم ديريديريدي ريديديم ............
يه خبر جالب و خوببببببب D:
بدين وسيله اعلام مي نمايم که هلنا و عرفان مشکلاتشان حل شده و دوباره قرار ازدواج گذاشتند .
آخ جونننننننننننننننن . خدا کنه ديگه مشکلاتشون حل شه و شاد و خرم و خوشبخت ، يک عمر در کنار هم زندگي خوبي رو داشته باشن . ان شاءالله :)




● اينم از تعليم رانندگي ما ! امروز بالاخره تموم شد :)
يعني من الآن استاد مي باشم و حريف مي طلبم ( آره جون خودم ) :)))))
دلم مي خواست يه معلم پيدا مي کردم که راههاي ديگه رانندگي هم يادم ميداد . مثلا دستي کشيدن و اين حرفها . ياد گرفتنش که ضرري نداره ، داره ؟ D:




........................................................................................

Thursday, September 18, 2003

● چند وقت پيش بعد از يه مدت حساسيت و آلرژي که بهش اهميت ندادم و با وجود توصيه هاي مامان که قرص بخور و نخوردم سرماخوردگي شديدي گرفتم که مجبور شدم آنتي بيوتيک بخورم . ماما ن من خيلي رو مريضي هاي ما حساسن و با هر چيزي بايد يه قرصي بخوريم و ما هم ديگه در ميريم و نمي خوريم . اما اين چند وقته که خوب شدم ديگه تا يه عطسه مي کنم ، مامان هر جاي خونه باشن خودشون رو ميرسونن و مي پرسن تو بودي عطسه کردي که يه قرص بهم بدن ، الآن داشنم اينا رو تايپ مي کردم مامان خواب بودن ، يه عطسه کردم ، عطسه هاي منم که ماشاءالله زمين و زمان رو به لرزه مي اندازه ، خلاصه يهو ديدم يکي در رو سريع باز کرد و همچين سريع بود که يه متر پريدم هوا ، مامان بودن پرسيدن تو بودي عطسه کردي ؟ منم يه نگاهي بهشون کردم و گفتم مگه شما خواب نبوديد و هر جفتمون زديم زير خنده :))) مامان مي گفتن هميشه مادرشون انقدر حساس بودن و بهشون مي خنديدن حالا خودشون اينجوري شدن :)))
حالا گذشته از اين حرفها هيچ دقت کرديد نحوه عطسه ها ي آدما چقدر فرق مي کنه ، يکي مال من که انقدر شديده ، يکي هم يکي از دوستام . مال من : هاپيشتهههههههههههههههههههههههههههه اما مال اون : پيتس !!! :)))
اولين بار که صداي عطسه اش رو شنيديم سر کلاس بوديم و ديديم يکي گفت : پيتس پيتس پيتس ! يهو همه کلاس برگشتيم عقب رو نگاه کرديم ببينيم چه خبره ديديم مثلا ايشون عطسه کردن ! معلممون مي گفت آخه اينم مثلا عطسه است تو مي کني ؟ D:




● امروز دوباره رفتيم تعليم رانندگي . اولش که چهل دقيقه کاشته شديم و دير اومد چون کليدشون رو گم کرده بودن . خلاصه نشستيم و رفتيم و بردمون امروز اتوبان . باورم نميشد و هي به هر بريدگي مي رسيديم مي پرسيدم بپيچم و آخر گفت بابا مگه شما نمي خواستيد بريد اتوبان ؟ اينم اتوبان . من اصلا فکر نمي کردم جلسه دوم ببرتمون اتوبان ! اونم نامردي نکرد و بردمون جاده ساوه و شهريار و اسلامشهر و اون ورا که پر تريلي و کاميون و اين چيزاست . خلاصه بد نبود . دو ساعتي هر کدوم رانندگي کرديم . ولي اعصاب منو خورد کرده بود . نميذاره آدم کارش رو بکنه ! همه اش مي گه تو آرتيستي رانندگي مي کني و هي ترمز مي گيره برام و يهو فرمون رو مي پيچونه ! بابا من اگر راننده ام ميدونم چطور ماشين رو کنترل کنم! خلاصه اعصاب منو اساسي خورد کرد . مي گه بايد آروم پشت خط ممتد ( قسمتي که براي پارک اضطراري ماشينهاست )راه بري ! تازه قسم مي خورد که تا اين زمان که راننده است تا حالا از اين خط به اون ور رانندگي نکرده !!!! منم گفتم مگه اون قسمت براي پارک اضطراري نيست ؟ تازه قبلش هم خط ممتده که نبايد ازش رد شد ! ديد راست مي گم ديگه گير نداد ! خلاصه اينکه آخرش گفت برادرت آروم ميره خوب ميره اما تو نه ! آرتيستي رانندگي مي کني !! اي بابا اي بابا !! حالا اگر بخوام آرتيستي رانندگي کنم احتمالا ديگه سکته مي کنه ! با سرعت صد اونم تو اتوبان آرتيستيه ؟؟
خلاصه آخرش گفت فردا رو هم اگر بخوايد مي تونيد بيايد بريم همه اش تو جاهاي شلوغ و خر تو خر ! اگر هم نمي خوايد ديگه کافيه ! فردا رو هم مي ريم و خلاصصصصصصص D: اگر ميدونستم به همين راحتي و زودي تموم مي شه زود تر مي اومدم ! سه سال از دستم رفت !




........................................................................................

Wednesday, September 17, 2003



ميدونين چرا وقتي گريه مي کنيم زشت مي شيم ؟ چون غم و غصه ها زشتن . وقتي گريه مي کنيم اونا رو از خودمون دور مي کنيم . به همين خاطر هم هست که بعدش آروم ميشيم و احساس سبکي مي کنيم .
وقتي هم که مي خنديم قشنگ مي شيم چون شادي و خوشحال بودن قشنگه ، پس رو چهره ما هم اثر ميذاره !




● من سه سال پيش لطف کردم و گواهينامه ام رو گرفتم . اما بابا از همون موقع گفته بودن اگر با گواهينامه چند جلسه نريد تعليم رانندگي بي تابلو ، ماشين بي ماشين . خلاصه ما هم که اصولا خودمون تنبل ، بايد يه همراه هم که داشته باشيم ديگه قوز بالا قوز بود . خلاصه ديگه بابا ديدن از هر طريقي وارد شدن ما از رو نرفتيم ، ايندفعه من چون کلاسهام زياد شده بودن و رفت و آمد خسته کننده و همينطور برادرم ، گفتن اگر بريد تعليم رانندگي يه ماشين هم براتون مي خرم که رفت و آمدتون راحت باشه . اما اين پيششنهاد مال پارسال بود و ما بالاخره از رو رفتيم و رفتيم کلاس . هر جا هم که زنگ مي زنيم از اين طرحي ها شدن و همه وقتاشون پر ! خلاصه يه جا رو پيدا کرديم که طرح نيست و پرنده پر نميزنه . مسؤولش با اين طرح ها مخالفه و مي گه اينجوري نمي شه . خلاصه تا زنگ زديم ، همون موقعش هم مي تونستيم بريم ولي براي امروز صبح وقت گرفتيم . بابا هم گفتن ساعت نُه ! ما دو تا هم خواب آلو ! هر چي بالا و پائين پريديم که حداقل ده ، ديگه نه وقت گرفتن و گفتن يه شب زود بخوابيد که صبح به موقع پاشيد . خلاصه صبح بابا هشت و ده دقيقه بود بيدارمون کردن و گفتن بجنبيد دير شده . من مثلا ساعت هفت و ربع ساعت کوک کرده بودم ! از بس خوابالو بودم زدم خاموشش کردم و اصلا هم نفهميدم که زنگ زده . آخه من يه دوره ء خوابي دارم که تو اون دوره اگر زمين و زمان هم زير و رو بشن من همچنان خوابم و اصلا و ابدا نمي فهمم چه اتفاقي افتاده . خلاصه بيدار شديم و رفتيم . ديديم در آموزشگاه بازه اما خبري از مربي نيست ! هر چي دور و بر رو نگاه کرديم خبري نبود . آخرش من به برادرم گفتم بره پشت پرده رو ببينه ، رفت ديد و مسؤولش خواب ششمين پادشاه رو ميديد . با اينکه تلويزيو ن هم روشن بود ولي چهار پنج بار بلند صداش کرد تا بيدار شد . رفت صورتش رو آب زد و اومد ولي هنوز گيج ميزد و گفت مربيتون هنوز نيومده . خلاصه يکم نشستيم . يه آقاي پيري با يه پسره اومدن و ما هم گفتيم اين قيافه اش به مربي ها نمي خوره تحويلش نگرفتيم . يهو آقاهه گفت ايشون هستند ! ما دو تا کلي جا خورديم و خلاصه رفتيم و تابلو رو برداشت و من هم کلي توضيح دادم که جريان از چه قراره و ما مي خوايم بدون تابلو کار کنيم . خلاصه رفتيم ديگه . يه آقاي پير بودن که همه اش سيگار مي کشيد ، اونم بهمن ! خفه شديم ! بعد هم دستش وحشتناک مي لرزيد . همه اش هم حرف ميزد . به من مي گفت خواهر زاده ، به برادرم هم مي گفت داداش کوچولو ! خلاصه سه ساعت حرف زد . سؤال تستي هم مي پرسيد :)) ما گفتيم يادمون باشه دفعه بعد دائرة المعارف هم حفظ کنيم بيايم تعليم رانندگي . من بهش مي گفتم من سه سال پيش يه مدت اومدم اينجا تعليم . مي گفت با خود من ؟ گفتم نه ، يه آقاي ميان سالي بودن . گفت من چهل ساله تو اين کارم . گفت اسمش چي بود ؟ هر چي فکر کردم يادم نيومد . پرسيد خود من نبودم ؟ گفتم نه ، گفتم که حدود چهل سالشون بود . گفت من خيلي ساله تو اين کارم ، گفتم بله ولي شما نبوديد . چند تا اسم گفت ، گفتم يادم نمياد اسمشون رو . گفت پس حتما خودم بودم . گفتم اي بابا ، مطمئنم شما نبوديد . شما بوديد که يادم مي اومد ! خلاصه گير داده بود برادرم هم اونجا هر هر مي خنديد ! من تو جاده با سرعت پنجاه هم که مي اومدم مي گفت خانوم مگه عجله داري ؟ بعد برادرم بعد از من نشسته بود با بيست رفت گفت نگاه کنيد ايشون خيلي خوب ميرن . شما عجله داريد ! مي گفت کدومتون بزرگتريد ؟ گفتم من ! گفت پس همين ، مي خواي به برادرت بگي که قوي تري :))) تازه مي گفت که تا چالوس رو چهار ساعته ميره ، اونم با سرعت سي و پنج ! احتمالا هر وقت رفتيد جاده چالوس ترافيک بود بدونيد يا اين آقا يا مشابهش جاده رو گرفته و با سي کيلومتر سرعت داره ميره :)))) خلاصه بساطي داشتيم ما . بعدش هم که اومديم بيرون تا برسيم خونه فقط خنديديم . فردا هم قراره بريم . الآن هم دارم از خواب مي ميرم اما دوستم قراره بياد سؤالهاي امتحاني شاگرداشو ازم بگيره هنوز نيومده . فردا هم ساعت هفت بهمون وقت داده :((( بازم به بابام که گفتن حداقل نه بريد :((( فکر کنم فردا حتما ديگه تا اخرش چرت ميزنيم . اگر نيومدم بدونيد در ضمن خواب تصادفي کرديم و به جهان باقي شتافتيم ، چون اين آقائي که من ديدم فکر نکنم بتونه ماشين رو کنترل کنه ! D:




........................................................................................

Tuesday, September 16, 2003

● تو ليست وبلاگهاي آپديت شده ي بلاگر يه وبلاگ جديد پيدا کردم به نام Things I love about her .
خيلي ازش خوشم اومد . خيلي ساده و جالب نوشته . تو توضيحات اول وبلاگش نوشته :
ما همديگه رو ديديم ، عاشق هم شديم و يکي شديم . اين وبلاگ فقط براي اينه که به من يادآوري کنه خيلي چيزها در مورد اونه که من دوستشون دارم ، چيزهائي که ممکنه يه روزي فراموششون کنم .....
به نظرم خيلي جالب اومد . ما هم مي تونيم خصوصيات خوبي که از دوستامون و اونائي که دوستشون داريم مي بينيم يادداشت کنيم تا زماني که عصباني مي شيم يا ناراحتي اي پيش مياد ، اونا رو مرور کنيم تا فقط خاطرات بد و اخلاقهاي بد طرف مقابلمون جلوي چشممون نياد . تا از اين راه دوستيهامون رو محکمتر کنيم .
داستان شن و سنگ رو شنيديد ؟
روزي دو دوست با هم داشتن از يه کويري رد مي شدن . در طول سفرشون با هم مشاجره مي کنن و يکي از دوستها ميزنه تو گوش اون يکي . اون يکي خيلي ناراحت مي شه و روي ماسه ها مي نويسه که دوستش اون رو ناراحت کرده و تو صورتش زده . راهشون رو ادامه ميدن و به يه آبادي ميرسن . اونجا آبي بوده و ميرن تو آب و آبتني مي کنن و اوني که دوستش قبلا تو صورتش زده بوده پاش کشيده مي شه و به داخل آب کشيده مي شه و داشته غرق مي شده که دوستش نجاتش ميده . اونم روي يه سنگ حک مي کنه که دوستش اون رو از مرگ نجات داده . دوستش ازش مي پرسه چرا اوندفعه که زدم تو گوشت رو ماسه نوشتي ولي ايندفعه رو سنگ حک کردي ؟ اونم جواب ميده :
بايد بديهاي دوستان رو روي ماسه ها نوشت که با باد بخشش پاک بشن ، اما خوبيها رو روي سنگ حک کرد تا هيچ بادي نتونه اونا رو پاک کنه !
سخته نه ؟




● درگذر جاده زندگي آموختم كه:
می توان دیوانه بود وعاقلانه رفتار کرد.
مي توان در يك لحظه تصميم گرفت و يك عمر رنج كشيد.
مي توان به رفتن ادامه داد،خيلي بعد از آنكه تصور مي كني ديگر نمي تواني.
مي توان افكار را كنترل كرد و يا آنها تو راكنترل مي كنند.
بلوغ به تجربه هاي تو و درسهايي كه از آنها گرفتي مربوط است نه به سالهاي زندگيت.
مجبور نيستی دوستت راعوض كني ، اگر بداني دوستت عوض خواهد شد.
زندگيت مي تواند در يك لحظه توسط مردمي كه تو حتي نمي شناسي تغيير كند.
حتي زماني كه تصور مي كني چيزي براي بخشيدن نداري ميتواني به كسي كه كمك مي طلبد ببخشي.
اگر كسي آنگونه كه تو مي خواهي دوستت ندارد به اين معني نيست كه در عشق او نقصي هست.
كساني را كه بيشتر دوست داري زودتر از دست مي دهي.
ما اونی نیستیم که هستیم یا می خوایم باشیم
ما اونی هستیم که دیگران میخوان باشیم.




● جديدا از يه سايتهائي وارد وبلاگ من مي شن که من هر چي خودمو مي کشم نمي فهمم از کجاي اين سايت لينک داشته به وبلاگم که اومدن اينجا ؟ !
مثلا به سايت ميهن يه سر بزنيد و پيدا کنيد پرتقال فروش را !!




● اين پشه ها کچلم کردن به خدا :(((((
نميدونم اين چند وقته خونمون چرا اينهمه پشه ريخته ! ديگه حسابي مهارت پيدا کردم . پشه ها رو رو هوا ميزنم :)) آههاااااااااااااااا ، اينم يکي ديگه . چرا تموم نمي شن ؟ :-?




● بدينوسيله اعلام مي شود رکورد کامنتهاي من توسط آيدين شکسته شد . به کامنتهاي ديروزم توجه کنيد . حدود سي تا !!!! براي اولين بار در ايران P:
آيدين جان دستت درد نکنه D:




........................................................................................

Monday, September 15, 2003



امروز با آيدا و هلن رفتيم سينما فيلم توکيو بدون توقف . اگه يه فيلم خنده دار مي خوايد ببينيد بريد ببينيد . ما که امروز مرديم از خنده . البته بستگي داره رو چه مودي هم باشيد ولي ما امروز رو دنده خنده هم بوديم ، بعد دوباره اطرافمون هم فيلم داشتيم سرمون حسابي گرم بود . يه دختر پسر جلومون نشسته بودن ، دختره مثل اينکه يه پسري به موبايلش زنگ زده بوده بعد دوست پسرش موبايلش رو گرفته بود و کنکاش مي کرد بفهمه يارو کي بوده ، بعد وسطش دعواشون شد و پسره زد تو صورت دختره !! O: من که مونده بودم ! من به جاي دختره بودم پا مي شدم مي رفتم خونه اما دختره نشسته بود و فقط گريه مي کرد . دختره هم خوشگل بودا !!! خلاصه بعد از چند دقيقه پسره شروع کرد به منت کشي و تا آخر فيلم داشت منت کشي مي کرد و دختره رو بغل کرده بود و هي مي گفت تو رو خدا منو ببخش و اگه نبخشي من زندگي نمي کنم و اين حرفا !! نميدونم ولي به نظر من اگه خيلي دوستش داشت چرا نبايد کنترل خودش رو نگه داره و جلوي اون همه آدم بزنه تو صورت دختره و بعد هم اونهمه منت کشي کنه ! نه به اون زدنش نه به يک ساعت و نيم منت کشي اش ! حالا اين وسط کاراي اينام جالب بود به اضافه عکس العملاي اطرافيان . يعني خنده دار بودن ها :))) همه رفته بودن تو نخ اينا و پسر بغل دستي پسره خم مي شد ببينه اينا چي کار مي کنن ، وسط فيلم پسره سر دختره رو گذاشته بود رو شونه اش و دختره خوابش برد بعد پسره رفت براش خوراکي خريده بود و ميذاشت دهنش . خيلي دلم براش سوخت . هي هم جلوي ما نشسته بودن کله اشون جلوي چشم ما ، هي هم حواسمون رو پرت مي کردن ، اما فيلمش هم خنده دار بود . براي تغيير آب و هوا بد نيست .




● امروز همه اش از جاهاي خاطره انگيز رد شديم و همه اش همه خاطره ها زنده مي شدن ! هي مي گفتيم فلان روز يادته رفتيم اينجا چقدر خوش گذشت ، اونجا چطور يادته رفتيم با بچه ها چقدر خنديديم . اون يکي جا رفتيم فلان کار رو کرديم ؟.............
اين چند وقته بد جوري افتادم رو خط خاطره ها ها !! مثل اين پير زن ها هستن مي گن آره جوون يادش بخير جوون بوديم ال مي کرديم بل مي کرديم . پير شديم ننه رفت !
بي خيال گذشته ها گذشته ، بايد در اکنون زندگي کرد . Let bygones be bygones !




● آقا ما که تسليم . ما که آخر سر در نياورديم اين هلن اينا مي خوان چي کار کنن ! خوده هلن هم مي گه که نميدونه چي کار مي کنه و چي مي شه ، هر کي هر روز يه چيزي مي گه و اينام همون کار رو مي کنن ! خلاصه اينکه من که قاطي کردم ! من تسليمه تسليم . هر روز يه برنامه پيش مياد و هر روز هم يه تصميم جديد مي گيرن . فکر کنم بد نباشه اگر هر روز بهم زنگ بزنه و دستور کار اونروز ره بهم بده ! برنامه هاي ما هم هر دو بدجوري بهم مربوطه و منم فعلا اين وسط بلا تکليفم !




● فکر مي کردم تبديل مويل تايپ به بلاگر راحت باشه ، اما به همين راحتي ها هم نيست انگار ! کدهاشون خيلي با هم فرق دارن . مثلا اصلا نميدونم بعضي از کدهاي MT مربوط به چي مي شن ، اين تمپلت ها هم که من انتخاب کردم ، اصلا کامل نيستن و مثلا فقط قسمت CCS اش رو داره . خلاصه بايد بشينم کلي کشفيات انجام بدم !




........................................................................................

Home
Visitors: