| |
|
Friday, September 26, 2003
● شروع ترم بدون هلنا و فلورا چه صفائي مي تونه داشته باشه ؟ کلاس ما که اکثريت بچه ها به اميد هم درس مي خونديم و کلاس مي اومديم چه خواهد شد ! کلاس بيست و چند نفره انقدر آب رفت که الآن شديم هشت نفر ! گروه تفنگدار فعلا شدن دو تفنگدار و اون دوتاش ناک اوت شدن ! ببينيم اين دو تا تا کي دووم ميارن !
□ نوشته شده در ساعت 11:17 AM توسط ME
● راحتي ها و خوشيها خداحافظ که از فردا درسها و کلاسها و بدبختي ها دوباره از نو شروع مي شن !
اونم چجوري ؟ وقتي رفتيم کارنامه ها و جزوه ها رو بگيريم فهميديم که استاد ترجمه اي که ترم پيش کلي سرش بدبختي کشيديم دوباره استاد اين ترممون هم هست ! يعني بد بختي اي عظيم است ! با من هم که لج افتاده خدا به خير کنه ! آخه استادا وقتي نمره ات رو الکي کم مي کنن اعتراض بدي باهات لج مي کنن ديگه ! بي جنبه يکي از تکليفامم قبول نکرد !! ......... !! خلاصه اينکه هي از ما گفتن که ايشون رو جان عمه و خاله و فک و فاميلتون عوض کنيد و از اونها هم نشنيدن ! فقط اين ترم رو خدا به خير کنه ! درسي که اول ترم بنده با اونهمه ادعاي مترجم بودنم به اميد بيست و نوزده شروع کردم و با نظريات زيباي ايشون چي شد !! ديگه وضع اين ترم پيداست ! آخراي ترم که فقط خدا خدا مي کرديم زودتر تموم شه ريخت همديگه رو ديگه نبينيم ، نميدونم چطور حاضر شده دوباره اين ترم هم با ما درس برداره ! فقط اميدوارم با توپ پر نياد که فاتحه همه مون خونده است ! □ نوشته شده در ساعت 11:15 AM توسط ME
● يه عده ريختن اينجا موسيقي در وَکُنَن !! يعني اينکه کلي مهمون داريم که زدن تو مايه هاي موسيقي و سازهاشون هم با خودشون آوردن و ميزنن . همه نوعه هم پيدا مي شه ! نميدونم چرا ولي هيچوقت از سازهاي اصيل ايراني خوشم نيومده ! غرب زده هم نيستم ها ، ولي خب چي کار کنم ! خوشم نمياد ديگه !
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 11:11 AM توسط ME Thursday, September 25, 2003
● ديروز رفته بوديم بيرون ، تو راه برگشت برادرم رانندگي مي کرد . يه جا اومد بپيچه سرعتش هم کم بود بعد تصادف شده بود حواسش به تصادفه بود آدما رو نديد و زد به چند تا آدم که اون گوشه وايستاده بودن . بعد يارو ها هم از اون لاتهاي اساسي که سرشون برا دعوا درد مي کنه ، يارو اومد در رو باز کرد از طرف بابا و اومد تو و داد و بيداد که اين چه طرز رانندگيه !! حالا مست هم بود عين اين معتادهاي نعشه اي ، خيلي صحنه وحشتناکي بود . ول کن هم نبودهي هر چي ميگي ببخشيد بي خيال نبودن ! حالا خوبه ماشين تقريبا وايستاده بود چون سر پيچ بود وگر نه خر بيار باقالي بار کن . خودشون هم زده بودن به يه ماشين ديگه عقده شون رو سر برادر بيچاره من خالي مي کردن . يارو همينطوري تو ماشين بود و ول کن هم نبود ، اين يکي کم بود يکي ديگه هم اومد در طرف راننده رو باز کرد . اونم از اين طرف عين همون يکي يه پيره مرده هم اومده بود دعوا مي کرد و نصيحت مي کرد . خلاصه بساطي بود ول کن هم نبودن . آخرش پسره برگشته مي گه به خاطر خانوما چيزي بهت نگفتم وگر نه مي کشيدمت بيرون حالتو مي گرفتم !! ( پسره ............................................................ ( استغفرالله !!!!!!!!! )) بابا مي گفتن نميدونيد تو باغ وحش زندگي مي کنيم ! خلاصه رفتيم حالا همه اعصابا داغون ، بابا که انقدر عصبي شده بودن همينطور مي لرزيدن ! يکم که گذشت و رسيديم خونه و آروم شديم ديديم عجب صحنه کمدي اي بوده :)))) اين پسره که اومده بود تو من گفتم اين چرا همينجوري اومده تو و مثل بز نگا مي کنه و همه اش حرف ميزنه !!! بعد فهميدم بابا دستاشو از اون ور گرفته بودن نمي تونسته کاري کنه ! فکر کنم کبودي چيزي شده باشه چون بابا دستشون خيلي قويه و وقتي هم عصبي بودن و اينم اومده بود رو بابا و حرف آدميزاد هم حاليش نبوده حتما بابا هي دستش رو محکم تر فشار ميدادن :)))) احتمالا دستش هم داغون شده بوده که کوتاه اومده وگر نه بابا همينجور دستش رو مي چسبيدن و دِ فشار بده :)))) از يه طرف قيافه اونا و طوري که برادرم بهشون زد کلي خنده دار بود ، از يه طرف بايد ميزده رو ترمز اما انگار هول شده بوده کلاژ هم گرفته بوده ناشين وا نمي ايستاده و مي رفته تو شيکمشون :))) خلاصه خونه که رسيده بوديم فقط مي خنديديم :)) فقط شانس آورديم بخير گذشت و گرنه کي مي خواست با اون هوچي هاي لات و بي سر و پا در بيفته !
........................................................................................نکات ايمني : لطفا وقتي سوار ماشين مي شويد اولين کاري که مي کنيد ، در ها رو قفل کنيد ، اگر شما ادميد و محترمانه و انساني با بقيه رفتار مي کنيد ، دليل نداره بقيه هم مثل شما باشن ، نکته ديگه اينکه به هر کي مي خوايد بزنيد ولي به اين لات پوتا نزنيد وگر نه کار دستتون ميدن ، و ديگه اينکه بدن سازي هم بريد هيکلي به هم بزنيد بد نيست ، چون اگه با اون هيکل ببيننتون بي خيال مي شن و تازه عذر خواهي هم مي کنن ، و ديگه اينکه تو رو خدا مواظب باشيد :) □ نوشته شده در ساعت 11:36 AM توسط ME Wednesday, September 24, 2003
● هلن به خاطر عشقش از همه چيزش گذشت . مادر و پدر ، دوستاش ، درسش و همه چي ! نميدونم اگر من هم جاي اون بودم حاضر به همچين کاري مي شدم ؟ نميدونم شايد من در اين جور موارد از عقلم بيشتر کار مي کشم تا احساسم ! نميدونم شايد هم اگر جاي اون بودم همين کار رو مي کردم !
□ نوشته شده در ساعت 11:12 PM توسط ME
● دوباره اين گردن درد لعنتي شروع شد ! نميدونم چِم شده ! رگش منقبض مي شه دردش هم وحشتناکه . ديروز صبح اي يکم درد گرفت . بابا گفتن بيا برات ماساژش بدم . آخه بابا استاد اين کارن . اوندفعه هم که گردنم درد گرفته بود ماساژ دادن دردش وحشتناکتر شده بود . اولش گفتم نه بد تر ميشه اما بعدش گفتم باشه فقط آروم تو رو خدا که بدتر نشه . اولش خوب شد اما وقتي به قسمت رگه رسيد انقدر درد گرفت که نفسم بند اومد همچين يهو جمع شدم که پام هم محکم بد صندلي خورد اما انقدر درد گردنه بد بود که اصلا به اون يکي توجهي نکردم . خلاصه ماساژ دادن همان و گردن بنده مفلوج شدن هم همان ! ديگه نمي تونستم تکونش بدم و هي هم رگه منقبض مي شه . کلاس هم داشتم خلاصه با بدبختي رفتم . تازه با اينکه دوش آب داغ گرفتم و بهتر شد تا يکم بهتر بود . تو کلاس گردنم رو به سمت چپ نميتونستم بچرخونم و چپکي نگاهشون مي کردم و اولش هم اعلام عمومي کردم نگن اين دختره چرا اين جوريه :))) آخه جلسه اول بود ! خلاصه بعد از اونم رفتيم مهموني و اونجا ديگه وحشتناک شد . ديگه نمي تونستم تکونش بدم . شب هم اومدم بستمش و با نپروکسن خودم صبح بهتر بودم اما دوبار داره اثرش ميره . امروز هم تعطيله نمي تونم برم دکتر بايد باهاش بسازم . قرصه رو هم نميتونم ديگه بخورم چون وقتي مي خورمش نبايد زير نور آفتاب برم ! امروز هم مامان اينا رفتن باغ دوستمون . اصرار که شما هم بايد بيايد ( من و برادرم ) ما هم حال رفتن نداشتيم بيچارمون کردن . حريف برادرم نميشن زورشون به من ميرسه . بابا چيزي نگفتن ولي مامان بد جوري گير ميدن . خلاصه امروز ديگه تسليم بي تسليم . آخرشم طبق معمول تهديد داشت که اگر نياي منم ديگه باهات جائي نميام . اين چند وقته اين تهديده مي گرفت چون کلي خريد داشتم که مامان بايد باهام مي اومدن ، اما الآن هم اگر نيان خيلي مشکلي نداره خودمم مي تونم برم . به تنهائي خريد رفتن هم عادت کردم ! اشکالي نداره ! خلاصه بابا اومدن و به دادمون رسيدن . بابا حمام بودن و وقتي اومدن مامان طبق معمول رفتن چوقولي ! بابا هم گفتن انقدر اصرار نکن . خلاصه شانس آورديم D: اما وقتي رفتن تازه يادم افتاد که اينترنتمون ديشب موعدش تموم شده و بايد مي گرفتيم که همه جا هم تعطيله ! حالا خوبه يه سه چهار ساعتي داريم براي شغل شريف وبلاگ خوني کافيه D:
□ نوشته شده در ساعت 11:11 PM توسط ME
● يه تذکر به خودم :
مارلي جون ، اين مغز رو گذاشتن که ازش کار بکشي و هر روز چيز تازه اي ياد بگيري ، نه اينکه از ترس مستهلک شدن ازش زياد کار نکشي ! تابستون تموم شد اما بد نبود به جاي از صبح تا شب وبلاگ خوني مي شستي يه چيز جديد از جمله اس کيو ال اي ، فلشي ياد مي گرفتي يا وي بي اسکريپت و اي اس پي تو کامل مي کردي يا چه ميدونم از اين کارا !!!! □ نوشته شده در ساعت 11:11 PM توسط ME
● ديروز من و برادرم نشسته بوديم تو مهمونيو هي براي خودمون نقشه مي کشطديم و بعد از چند دقيقه نتيجه اش رو به بابا هم اطلاع ميداديم . برادرم گفت که کفش اسکيش کوچيکش شده و امسال يکي مي خواد . بعد از چند دقيقه دوباره من گفتم منم چوبم کناراش کند شده و هي سُر مي خوره و بايد عوض شه ، چند دقيقه بعد برادرم دوباره گفت براي عروسي هلن اينا يه کت و شلوار مي خواد ، همينطور داشتيم ادامه ميداديم . بابا خنده شون گرفته بود و به دوستشون گفتن اينا نشستن و هي براي من نقشه مي کشن :)) تمومي هم که نداره ، بيا يه دستگاه چاپ اسکناس بخريم و کارمون رو شروع کنيم :))
........................................................................................وقتي فکر مي کنم مي بينم اين بابا مامان ها هم از دست ما گير کردن ها . واقعا خواسته هاي جوونا هم که تمومي نداره . هر نسلي هم که ميگذره بد تر مي شه . خدا به داد ما ها برسه ! □ نوشته شده در ساعت 11:11 PM توسط ME Tuesday, September 23, 2003
●
خيلي وقته عشق رو فراموش کردم خيلي وقته يادم رفته دوست داشتن يعني چه ، دوست داشته شدن يعني چه خيلي وقته اضطرابهاش رو فراموش کردم خيلي وقته خودم رو فراموش کردم خيلي وقته ......... خيلي وقته ! □ نوشته شده در ساعت 12:33 AM توسط ME
● تنها نکته مثبتي که عقب افتادن عروسي هلن اينا داشت اين بود که من تا اون روز سيمهاي دندونامو باز مي کنم D:D:D:D: ( خيلي نکته مهمي بود نه ؟ :)) ) که اونم اگر از شانس منه که نصفشو باز مي کنه بقيه اش مي مونه ضايع تر مي شه !!!!!!!!!
□ نوشته شده در ساعت 12:32 AM توسط ME
●
I see your FANTASY you wanna make it a REALITY paved in GOLD Him: Come with me, I'm reporting you! Her: To who, and for what? Him: To the Dean, for stealing! Her: Stealing what? Him: My heart. *smile* Her: Haha, that was corny, but cute! :-P □ نوشته شده در ساعت 12:31 AM توسط ME
● واقعا ما داريم تو ايران زندگي مي کنيم يا زجر مي کشيم ؟ به اينم مي گن زندگي ؟ هر روز هم يه قانون جديد و يه محدوديت جديد ! يهو بريد بگيد بميريد و خودتون رو راحت کنيد ! البته خيلي وقته که اينم گفتيد ولي به زبون بي زبوني ولي شرمنده ما يکم دير مي گيريم ! ديگه هر چيزي هم حدي داره ! تا مي تونن دارن ايران و مردمش رو مي چاپن و مي ريزن تو حلقومشون و يه آب هم رووش اين ملت رو هم با اين قوانين مسخره شون سرگرم مي کنن ! آخه تا کي ؟ اجحاف تا چه حد !! تا کي مي شه تحمل کرد ؟ فکر ميکنم خدا به ايوب هم اينقدر صبر نداده بود !
به مطلب آئين نامه جواني کردن دختران رويا صدر هم خواستيد يه نگاه بياندازيد . □ نوشته شده در ساعت 12:13 AM توسط ME
● هوس کردم دوباره بشينم و خطاطي کنم . يادمه يه زماني خيلي دوستش داشتم . مخصوصا وقتي ميرفتم و معلمام همه اش ازم تعريف مي کردن يه روح تازه اي مي گرفتم . يادمه شکسته رو بيشتر دوست داشتم و اکثر مواقع کارام بدون اشکال بود . چه کيفي داشت . خيلي وقته دست به قلمام نزدم . چند روز پيش تابلو هامو نگاه مي کردم آخرياش مال هفتاد و شش هفت بودن . يعني اينهمه ازش گذشت ؟ حيف که وقت ندارم . استادم مي گفت يه خطاط بايد هر روز حداقل يکي دو ساعت تمرين کنه ولي من هميشه قبل از رفتن کلاسم يه چيزي مي نوشتم و مي رفتم . تا دوره ممتاز هم رفتم اما براي اينکه استاديمو بگيرم بايد بيشتر از اينا تمرين مي کردم و ديگه وقتش رو نداشتم . شايد وقتي ديگر !
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 12:11 AM توسط ME Sunday, September 21, 2003
● يک عدد پيتون گم شده است . از يابنده تقاضا مي شود دوستان وبلاگ نويس را از نگراني در بياورند .
□ نوشته شده در ساعت 11:15 PM توسط ME
●
تو هم ميري و تنهام ميذاري ، تو هم ميري پي بختت ، ميري و نام و خاطرات شيرين با هم بودنمون تا ابد به خاطرم مي مونه . دلم مي خواست تا زنده ايم و زندگي مي کنيم مثل دو دوست خوب ، مثل دو دوست خوب که تا حالا بوديم در کنار هم بمونيم . اما تقدير چيز ديگه اي مي خواد . تقدير مي خواد من بهترين دوستهام رو از دست بدم . تقدير هميشه بهترين دوستهامو ازم گرفته . تا بوده همين بوده . برو قشنگترينم . برات آرزوي خوشبختي مي کنم . فقط روزهاي خوب با هم بودنمون رو فراموش نکن . فقط من رو فراموش نکن . هميشه دوستت دارم و به يادت هستم . □ نوشته شده در ساعت 11:15 PM توسط ME
● هر وقت ياد رفتنش مي افتم اشکهام سرازير مي شه . ديگه کنترلشون دست خودم نيت . مني که هميشه اختيار اشکهام رو داشتم و تا حالا کمتر کسي ديده بود من گريه کنم ديگه نمي تونم جلوي قطره هاش رو که سرازير مي شن و گونه هام رو خيس مي کنن بگيرم . مامان اومدن تو اتاقم و سعي مي کنم صورتم رو نبينن . ولي مي فهمن و دلداريم ميدن . مي گم : " چرا من هميشه بايد بهترين دوستهامو از دست بدم ؟ " و هق هق گريه امونم نميده . گريه شون مي گيره و مي گن تا بوده همينطور بوده . هميشه تقدير اينطوريه . هميشه بر وفق مراد آدما پيش نميره . اما چ را بايد اينجوري باشه ؟ چرا آدما نمي تونن سرنوشتشون رو اونطور که مي خوان تغييرش بدن ؟ ....... چرا ... چرا......چرا.........
به آيدا م يگم ، مي گه گريه نکن . منم براي رفتن فلورا انقدر گريه کردم و غصه خوردم اما هيچي تغيير نکرد . اونا ميرن پي زندگي خودشون . فقط تو خودت رو آزار ميدي . ديگه نتونستم ادامه بدم و هق هق گريه هام به کلمات اجازه ابراز شدن نميدادن . ازش خداحافظي کردم و بازم شروع شد . با خودم عهد کرده بودم تا به خاطر اين چيزا ديگه گريه نکنم . اما دست خودم نيست . از صبح بهم الهام شده بود که اينا ميرن و با خاله ام هم که صحبت کردم گفت مثل اينکه قراره برن . ولي هنوز با خودش نتونستم صحبت کنم . نيست خونه . هر وقت زنگ ميزنم نيست . دارن وسايل عروسي رو جور مي کنن . ان شاءالله که خوشبخت باشن . هر کجا که هستن .... □ نوشته شده در ساعت 11:14 PM توسط ME
● اولين روز مدرسه تون يادتونه ؟ من کاملا يادمه . با مامانم صبح رفتم مدرسه . چون قبلا مهد و آمادگي رفته بودم اصلا برام عجيب نبود . تازه اونائي که گريه مي کردن برام عجيب بودن . چون قدم نسبت به بقيه بچه هاي کلاسمون بلند تر بود هر کدوم از مادرهاي بچه ها که منو ميديد فکر مي کرد کلاس پنجمي باشم ! وقتي مي سنيدن اول ام تعجب مي کردن ! ( به جاش الان هر کي مي خواد سنم رو حدس بزنه سه چهار سال کمتر مي گه ! نميدونم چرا ! )
يادمه يکي از بچه ها گريه مي کرد و معلم رفت مادرش رو صدا کرد . يادمه معلم کلاس اولمون رو خيلي دوست داشتم . هنوز هم يادمه قيافه شون رو . خانم فرخزاد . خيلي دلم مي خواد يه روز ميرفتم و مدرسه مون رو ميديدم با معلمهاش و مديرمون و دفتر دار و خلاصه همه رو . برگشتنه هم يادمه کشف کرديم يکي از بچه هاي کلاسمون کوچه روبروئي ما مي شستن . اسمش عاطفه جهانگيري بود فکر کنم . از اون به بعد دوستاي خيلي صميمي شديم . خيلي دلم مي خواد همه شون رو دوباره ببينم . ببينم چه شکلي شدن و چي کار ميکنن . ياد اون روزا بخير . اين بچه کلاس اوليا رو که مي بينم ياد روز اول خودم مي افتم . از آمادگيم اصلا چيز خاصي يادم نيست . فقط يادمه خيلي بدم مي اومد ازش . يه عده بچه لوس و ننر بودن . حتي يادم نمياد دوستي داشته باشم . فقط يادمه يه بار خوراکي يکي از بچه ها گم شده بود و انداخته بودن گردن من و بهم تهمت دزدي زده بودن اونم فقط به خاطر اينکه اشغالش رو پشت صندلي من پيدا کرده بودن . مامانم رو خواسته بودن و مامان هم کلي ازم دفاع کرده بودن . يادمه گريون فرستادنم خونه . هيچوقت نمي بخشمشون ! هيچوقت ! يادم نمياد بعدش ديگه رفته باشم کلاسمون . اصلا ازش خاطره خوبي ندارم ! □ نوشته شده در ساعت 11:12 PM توسط ME
● روز اول مدرسه هاست . با بچه هاي اول دبستاني مصاحبه مي کنن . از يکيشون مي پرسن چقدر ودرسه رو دوست داري ؟ مي گه اندازه حياطش . از اون يکي مي پرسن آرزوت چيه تو اين اولين روز ؟ مي گه که زودتر درسم تموم شه !
□ نوشته شده در ساعت 11:12 PM توسط ME
● بچه باحال به اين داداش ما مي گن ! مي شه آن لاين پخش زنده فوتبال نگاه مي کنه منم هي اين ور ميزنم برم آن لاين نمي شه !!!! اينم اعجوبه ائيه براي خودش !
□ نوشته شده در ساعت 11:11 PM توسط ME
● زنگ زدم خونه هلن اينا باهاش کار داشتم مامانش گوشي رو برداشتن مي گن رفتن با عرفان خريد عروسي . از من مي پرسن ميدوني چي شد اينا با هم دوباره آشتي کردن ؟ مي گم نه والا !! به منم دقيق چيزي نگفت ! ( آخه تلفني برام تعريف کرده بود )
اما بگذريم که يه چيزائي رو گفت اما دليل نمي شه هر چي رو به من مي گه به همه بگم ! نه ؟ قبلا گفته بودم ! □ نوشته شده در ساعت 1:05 AM توسط ME
● شام املت داشتيم ، منم طبق معمول نخوردم و ميل به هيچي هم نداشتم . آخه يه بار تو بچه گيم املت خورم و ديگه هيچ وقت بهش لب نزدم . قيافه اش هم حال آدم رو بد مي کنه ! اما از شانس بد من همه تو خونمون دوست دارن الا من ! بابا هم تو باغچه کلي گوجه کاشتن و کار من در اومده ! امروز ديگه نميدونستم چي بخورم ! يه ربع پيتزا داشتيم اونو خوردم اما سير نشدم . برادرم پيشنهاد کرد دو تا ليوان شير بخورم . فکر کنيد شب ساعت يازده دو تا ليوان شير بخوري با يه عالمه آب . بقيه اش قابل حدسه ديگه ؟ نه ؟ :((((
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 1:04 AM توسط ME
|
صفحه اصلی
سر دبير : خودم خورشيد خانوم پينکفلويديش زن نوشت بانوي شرقي مي نويسم ، پس هستم یادداشتهای ابلهانه آدم نصفه نيمه پرتقالي استامينوفن ديوارهاي سنگي هذيان هاي يک ذهن متورم کارگر معدن نوشي و جوجه هايش دنياي يک ايراني بارانه درباره هستي من باکره اتاق بي حريم ديوانه تر قره قوروت چخوف منو نديدي ؟ گاف ماهي باران نقره اي لينکستان فرابلاگ آيدين برداشت دوم خشايار دخترک شیطان تقدير از بالاي ديوار جهانخانه بدون امضاء اعترافات يک متهم آخرين وسوسه : ديوانگي Elle Est In The Arms Of The Angel Sweet Coma Sound Of Silence DESERTTIGER Far From The Madding Crowd I Need To Be ! OU-TOPOS Gone With The Sun Persian Download
Visitors:
|