| |
|
Saturday, October 04, 2003
● اه ! نميدونم تا کي بايد بغل دست بابام رانندگي کنم که بهم اطمينان پيدا کنن ماشين رو بدن بهم ! از بس اين چند وقته لاک پشتي رانندگي کردم که ماشين بگيرم خسته شدم ! ديروز زده بودم به سيم آخر و بابا هم هي مي گفتن مارلي جان يواشتر ! مارلي يواشتر ! مارلييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي !!!!!!!!!! بابا به خدا تند نميرم که اينا انقدر شورش مي کنن ، نميدونم احتمالا بايد با سرعت بيست تو شهر رانندگي کرد :(((((
از يه طرف هم خدائيش اين برادر ما فکر مي کنه داره اين Race هاي Need For Speed رو ميره که مهم نباشه بزنه به در و ديوار اصلا عين خيالش نيست مراقب باشه موقع رانندگي . وقتي مي شينه پشت ماشين ، هر سه تا ي ما يعني من و مامان و بابا مراقب دور و بريم و هي بايد بهش بگي ماشين داره مياد ! اين که اينطوري مي کنه همه چي رو به هم ميزنه ! بابا وقتي بخوان به من ماشين بدن بايد به اونم بدن که اينجوري فکر کنم هر روز بايد زنگ بزنه بابا برن ببينن کجا تصادف شده ! بله چشم ! من فعلا برم غاز بچرونم ! □ نوشته شده در ساعت 1:51 PM توسط ME
● برات متاسفم اما ديگه به اندازه يه آيکن مسنجر هم برام ارزش نداشتي که از مسنجرم پاکت کردم !
□ نوشته شده در ساعت 1:50 PM توسط ME
● تو عروسي به يه نفر گفته بودن از من بيشتر فيلم بگيره اينم برداشته بوده همه فيلمش رو از من گرفته بوده ! مهسا جريانش رو برام تعريف کرد و سه ساعت داشتيم مي خنديديم . هميشه دوست داشتم تو يه فيلم براي يک بار هم شده نقش اول بازي کنم و خودم رو امتحان کنم ! اينم فيلمش ! خودمم که نميدونستم پس طبيعي تر هم شده ! خيلي دلم مي خواد فيلمه رو ببينم ببينم چه شاهکاري کاشتم ! اي بابا اي بابا ! مردم چه کارائي مي کنن ! خوبه سوژه خنده ما هم جور شد ! خدا هم که هميشه ميرسونه :)))
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 1:49 PM توسط ME Thursday, October 02, 2003
● روز از اين گند تر سراغ نداشتم . روزي که همه چي و همه کس دست به دست هم ميدن تا اعصابت رو له کنن ! گنجايش اعصابم رو هم فهميدم چقدره ! ديگه تموم شده ! تموم شده ! مي شه دست از سرم بردارين ؟ مي خوام سر بذارم به بيابون . راهش کدوم وره ؟؟
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 3:08 PM توسط ME Wednesday, October 01, 2003
●
........................................................................................
اينم از عروسي اين دو تا دوست عزيز ما ! ديشب جاي همگي خالي بيد ! آخرش داشتيم از خستگي مي مرديم همگي . از بس رقصيده بوديم و بالا پائين پريده بوديم . بازم مثل نامزدي نمي شد خودمون رو کنترل کنيم و همه کشتيم خودمونو . البته نسبت به نامزدي جوونا کتر بود و بيشتر خانوادگي بود اما بازم کلي خوش گذشت . هلن اينا که اومدن اصلا دست خودم نبود و اشکهام همينجور مي اومد ! سيصد بار تا حالا گفتم ولي من آدمي نيستم که اشکم دم مشکم باشه و خيلي کم پيدا مي شن اشک من رو ديده باشن ، اما در مورد هلن نمي تونم خودمو نگه دارم ! بچه ها هم که پدرمو در آوردن ، يکي گوشه لباسش رو مي آورد اشکهامو پاک کنم ، يکي مي گفت گريه نکن ما هم سر عقد کلي گريه کرديم ، خلاصه کله ام رو خوردن ! ( حالا خوبه فقط اشک تو چشام جمع شده بود اگر زار ميزدم چه مي کردن :)) ) خلاصه همه چي عالي بود و خوش گذشت . اين دو تا هم بالاخره عروسي کردن و خيال خودشون و بقيه رو راحت کردن ! برگشتنه مهسا بهم گفت مارلي بهم زنگ بزن و بيا پيشم . خيلي تنها شدم ، تو ديگه تنهام نذار ! گفتم تو هم همينطور چون منم خيلي تنها شدم ، اما راست مي گه ، اون و عرفان جدا از خواهر و برادر دو تا دوست خيلي خوب بودن که هميشه کلي جاها با هم ميرفتن و پايه هاي خوبي براي هم بودن ! □ نوشته شده در ساعت 4:08 PM توسط ME Sunday, September 28, 2003
● به اين مي گن زهي خيال باطل !
امروز روز موعود من فرارسيد ! روزي که بايد سيمهاي دندونامو بر مي داشتم ! گفتم که من شانس ندارم ! فقط سيمهاي دندوناي بالامو برداشت ! ولي پلاکهاشو بر نداشت ! پائينشم دست نزد ! فقط از بالائيها قالب گرفت و گفت هفته ديگه پلاکهاي بالا رو بر ميدارم ، دو تا وقت هم ميدم براي دندوناي پائين . حالا اين که خوبه ! گفت برات پلاک متحرک هم درست مي کنم و توي توضيحاتي که بهم دادن ، نوشته بود بسته به نوع فک ، بايد يک تا سه سال هم به طور شبانه روز پلاکهاي متحرک رو بذارم که دندونا ثابت بشن . چقدر دلم خوش بود ! □ نوشته شده در ساعت 11:09 PM توسط ME
● سه شنبه عروسي هلن ايناست . من اين چند روزه از صبح تا شب کلاس داشتم و دارم ! اون روز هم از صبح تا شش عصر کلاس دارم ! خسته و کوفته تو اون ترافيک برگردم خونه و تا بخوام آماده شم و بريم مي شه نه ، نه و نيم ! اگر عروسي بقيه بود اصلا مهم نبود . تازه مهموني هاي ديگه اگر اين ساعت برم شاهکار کردم ، اصولا زودتر از ده جائي نميرم ، اما هلن فرق مي کنه ! ولي ولي ولييييييييييي بريم يه حالييييييييييييي ببريم D:
........................................................................................نامزديشون که شاهکار بود و همه دوستا جمع بودن و مهموني ترکيد ، حالا هم که عروسي و بايد خوش بگذره . اما نامزدي اکثريت با جوونا بود ولي براي عروسي بيشتر همه خانوادگي ان . ولي بازم عاليه :) □ نوشته شده در ساعت 11:09 PM توسط ME
|
صفحه اصلی
سر دبير : خودم خورشيد خانوم پينکفلويديش زن نوشت بانوي شرقي مي نويسم ، پس هستم یادداشتهای ابلهانه آدم نصفه نيمه پرتقالي استامينوفن ديوارهاي سنگي هذيان هاي يک ذهن متورم کارگر معدن نوشي و جوجه هايش دنياي يک ايراني بارانه درباره هستي من باکره اتاق بي حريم ديوانه تر قره قوروت چخوف منو نديدي ؟ گاف ماهي باران نقره اي لينکستان فرابلاگ آيدين برداشت دوم خشايار دخترک شیطان تقدير از بالاي ديوار جهانخانه بدون امضاء اعترافات يک متهم آخرين وسوسه : ديوانگي Elle Est In The Arms Of The Angel Sweet Coma Sound Of Silence DESERTTIGER Far From The Madding Crowd I Need To Be ! OU-TOPOS Gone With The Sun Persian Download
Visitors:
|