| |
|
Saturday, October 11, 2003
●
کار ما نيست شناسائي راز گل سرخ کار ما شايد اين است که در افسون گل سرخ شناور باشيم ! □ نوشته شده در ساعت 1:37 AM توسط ME
● نميدونم چرا کبکم يهو صداي بزغاله داد ! مي گن خود کرده را تدبير نيست !
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 1:29 AM توسط ME Friday, October 10, 2003
● مثل اينکه با اين پُسته خيلي خشن به نظر رسيدم ها ؟ :)))
نه بابا ديگه اينجوريام نيستم . اون روز اصلا حال نداشتم ! هميشه که اينجوري نيستم :)) □ نوشته شده در ساعت 2:52 PM توسط ME
● ديشب براي اولين بار بالاخره بابا ماشين رو دادن خودمون برديم . من و برادرم مهموني دعوت بوديم و با هم رفتيم . چه حالي داره بابا بغل دستت نشسته باشن و رانندگي کني . برادرم که مي گفت خيلي عالي تر از هميشه رانندگي کردي . خلاصه حالييييييي برديم . از مهمونيه هم بگيم . چون صاحب تولد هم خودش يه پنج شش سالي ار ما کوچيکتر بود خب به تبعش مهمونا هم اين مدلي بودن ديگه . يه سري هم اومده بودن خوشحال ! انقدر مسخره بازي ر آوردن که نگو . يه دو تا دختر هم بودن که به دوست پسراشون زنگ زدن و اومدن ! اعجوبه هائي بودن که نگو ! يَک رقصي هم مي کردن که وقتي اينا پا مي شدن همچين جو مي گرفتشون . چند بار که حسابي جو زده شده بودن همه رفتن کنار و فقط اينا رو تماشا مي کردن و مي خنديدن . اينام فکر کرده بودن خيلي باحال مي رقصن کشتن خودشون رو ! دوستاشن هم ذوق زده شده بودن تشويقشون مي کردن ! خلاصه اوضاعي بود وحسابي خنديديم . اي بدک نبود در کل اما خيلي هم خوب نبود . به قول برادرم رانندگيش بيشتر حال داد ! برگشتنه هم بچه ها رو هم رسونديم ! خيلي شجاع شدم ! به اين مي گن اعتماد به نفس بالا ;) D:
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 2:51 PM توسط ME Wednesday, October 08, 2003
● + خب پسرتون چطوره ؟ خوبه ؟ ازدواج کرده يه نه ؟
- به مرحمت شما . خوبه . نه هنوز ازدواج نکرده . با باباش کار مي کنه ! * تنها کار مثبتي که کرده همينه که ازدواج نکرده ! # مثل اينکه دختر بهت نميدن نه ؟ + و – و # : :)))) * : :"> □ نوشته شده در ساعت 12:22 PM توسط ME
● سرگرم يه پروژه ء عظيمم ! تا حالا هم نصفش نتيجه داده . ببينيم بقيه اش چي مي شه ! D:
□ نوشته شده در ساعت 12:20 PM توسط ME
● ياد Audiogalaxy خدا بيامرز به خير . مثل آدم کلي MP3 دانلود مي کرديم ! اما حالا اين Kazaa که هم جون ما رو مي گيره هم خودش جون ميده ! يه ذره به تيرچه قباش بر بخوره از اول بايد دانلودش کني !
□ نوشته شده در ساعت 12:19 PM توسط ME
● باشه ! پس اينجورياست ؟! پس بچرخ تا بچرخيم !!
ديگه نشنوم بگي حالي از ما نمي پرسي ها ! ديگه حنات رنگي نداره ! □ نوشته شده در ساعت 12:18 PM توسط ME
● اميدوارم متوجه باشي که هر وقت مياي آن لاين بنده وظيفه ندارم عرض ادب کنم خدمتتون !!
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 12:14 PM توسط ME Tuesday, October 07, 2003
●
Song :Tell Him Singers : Celine Dion , Barbra Streisand Album : Let’s Talk About Love I'm scared So afraid to show I care Will he think me weak If I tremble when I speak Oooh - what if There's another one he's thinking of Maybe he's in love I'd feel like a fool Life can be so cruel I don't know what to do I've been there With my heart out in my hand But what you must understand You can't let the chance To love him pass you by Tell him Tell him that the sun and moon Rise in his eyes Reach out to him And whisper Tender words so soft and sweet Hold him close to feel his heart beat Love will be the gift you give yourself Touch him With the gentleness you feel inside Your love can't be denied The truth will set you free You'll have what's mean to be All in time you'll see I love him Then show him Of that much I can be sure Hold him close to you I don't think I could endure If I let him walk away When I have so much to say Tell him Tell him that the sun and moon Rise in his eyes Reach out to him And whisper Tender words so soft and sweet Hold him close to feel his heart beat Love will be the gift you give yourself Love is light that surely glows In the hearts of those who know It's a steady flame that grows Feed the fire with all the passion you can show Tonight love will assume its place This memory time cannot erase Blind faith will lead love where it has to go Tell him Tell him that the sun and moon Rise in his eyes Reach out to him And whisper Tender words so soft and sweet Hold him close to feel his heart beat Love will be the gift you give yourself Never let him go □ نوشته شده در ساعت 8:04 PM توسط ME
● امروز تو مسنجرم اصلا حال جوا ب دادن به کسي نبود . اتفاقا يکي از دوستهاي صميمي ام بود و اومد آن لاين و منم به روي خودم نياوردم . اومده مي گه واقعا که ! ديگه وقتي آن لاين هم ميايم به روي خودت نمياري ! منم گفتم بي خيال حال ندارم توضيح بدم ، اونم از وقتي رفته آمريکا دستش تند شده و ه يمي پرسه از بچه ها چه خبر و ديگه چه خبر و اگر هم دير جواب بدي يا بگي هيچي سلامتي بهش بر مي خوره ! ديدم اصلا حالش نيست ! بي خيال ! اونم چند تا مسيج زد و ديد خبري نشد رفت ! بعد از اونم چند تا دوست مشترک اومدن و جواب اونا رو هم ندادم ! از اينکه جواب هرانوش رو ندادم ناراحت شدم اما خدائيش حسش نبود ! حتما کلي از دستم دلخور شده ! آخه بايد حتما کلي از عروسي هم مي گفتم چه خبره ولي اصلا حالشو نداشتم ! ولي اگر يکي با خودم اين کار رو مي کرد حتما ناراحت مي شدم ! ولي خوشبختانه اين ياهو هم اکثرا مشکل داره مي شه انداخت گردن اون ! اي مارلي بي احساس ! يا شايد هم خسته !
□ نوشته شده در ساعت 6:59 PM توسط ME
● بعد از ده روز که اينترنت نا محدودم تموم شده بود و فقط چند ساعتي اينترنت ساعتي داشتم که اونم تموم شد ، رفتم دوباره اشتراک گرفتم . راستش يکي از عواملي که زود تر نگرفتم اين بود که صبح مي رفتم و شب مي اومدم اونم انقدر خسته بودم که ترجيح ميدادم زودتر برم بخوابم که صبح خواب نمونم . ولي يکمکي سخت بود . دلم براي دانلود کردنا و عکس سرچ کردنا و کلي چيژاي ديگه تنگ شده بود . تنها کاري که مي کردم وبلاگ خوني بود . امروز که يه دل از عزا در آوردم .
□ نوشته شده در ساعت 6:56 PM توسط ME
● از آزادي رفتن حالم به هم مي خوره ! ( ميدون آزادي رو مي گم ! ) واقعا ديگه غير قابل تحمل شده ! با هزار بد بختي يه تاکسي پيدا کردم ! از نگاههاي آدماش حالم به هم مي خوره ! همه اينطوري نيستن ولي در صد آدماي آدم نديده شون خيلي بيشتره . آدم مي ترسه ! با اون چشاي از حدقه در اومدشون انگار مي خوان آدم رو بخورن ! هر تاکسي رو ببيني مي پرسن ازت کجا ميري ، بهشون هم بگي همه همونجائي که مي خواي ميرن ، اما يکم که داد زدن و مسافر ديگه اي گيرشون نيومد مي گن خانوم مي بريمتون تا جائي که بشه تاکسي جائي رو که مي خوايد سوار شيد ! منم پياده مي شم ! ديگه عمرا برم اونجا ! بعد از سه ساعت يه تاکسي پيدا کردم و بعدش همچين با سرعت تو آزاد راه مي رفت که لاستيکش ترکيد . لاستيک زاپاسش هم پنچر بود ! گفتيم بيچاره شديم که يه آدم رو خدا فرستاد . لاستيک زاپاسش رو به راننده هه قرض داد ! نميدونم رو چه حسابي اين کار رو کرد ! ولي به هر حال خدا هر چي دلش مي خود بهش بده ! بعد از يه ساعت رسيدم خونه . ولي خدا رو شکر که بالاخره رسيدم !
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 6:54 PM توسط ME Monday, October 06, 2003
● امشب رفته بوديم ديدن هلن اينا . آي دلي از عزا در آورديم . از اول تا آخرش کنار هلن نشسته بوديم و از اين چند وقته که همديگه رو نديده بوديم تعريف مي کرديم . کلي هم خنديديم . من که فوق العاده دلم براش تنگ شده بود و واقعا کيف کردم . مي گفت امروز از سفر که برگشته بودن به مامانش که زنگ زده بوده بگه رسيدن مي خواسته به منم زنگ بزنه اما بعد از ظهر بوده و گفته بود بعد بهم زنگ ميزنه . مي گفت امروز همه اش به يادت بودم . درست مثل من . امشب در کنارشون خيلي بهم خوش گذشت . با اينکه يکي دو ساعت نبود ولي خيلي عالي بود . اون فيلم کذائي تابلو رو هم ديدم . البته خيلي دقت نکردم . يه جاش داشتيم با بچه ها مسخره بازي در مي آورديم ، اومده بوده از من کلوز آپ گرفته . اونم سه ساعت ! حرص مي خورديم ! هلن مي گفت فهميدي چه خوابي برات ديدن ؟؟ !!! بي خود کردن ! انقدر بهم برخورد ! به چه حقي اين کار رو کردن !! اصلا شما کجا به هم مي خوريد و اين حرفها و بهش گفتم حرص نخور ما که همه اش رو به شوخي گرفتيم تو هم حرص نخور :)))
........................................................................................رفتنشون هم هنوز صد در صد نيست . يکم مرددن . واي چقدر عالي مي شه بمونن . ما هم روبروي خونمون براشون يه خونه پيدا کرديم بيان اينجا هم که ديگه محشرتر مي شه . به اميد خدا . □ نوشته شده در ساعت 12:21 AM توسط ME Sunday, October 05, 2003
● برنامه روزانه :
........................................................................................ساعت نه تا دوازده : ترجمه ساعت يازده و نيم تا يک : کلاس دکتر ( مترجمان ) ساعت سه تا شش : American Literature ساعت شش : وقت دکتر بعدش هم با دوستم قرار داشتم که بريم از داروخانه شون براي مامانم دارو بگيريم . با اين اوضاع هم ساعت نه رسيدم خونه ! اونم تو اين ترافيک ! تازه خيلي حالم خوب بود ، دوست دوران مدرسه ام رو تو تاکسي ديدم و من جلو نشسته بودم و اون عقب و هي از احوالات بچه ها مي گفت که کي چي کار مي کنه منم همه اش کجکي نشسته بودم ! حالا از اينام گذشته راننده برداشته بود يه آهنگ عربي هم گذاشته بود باهاش حال مي کرد ! ديگه حدس بزنيد چه وضعي داشتم من ! باز خدا به دوستم عمر بده که به آقاهه گفت اون ضبطش رو خاموش کنه ! راستي دکتر سيمهاي بالام رو هم باز کرد . بهم پلاک متحرک هم داد اما به هر حال اين قابل تحملتره . فقط اولش يکم حرف زدنم سخته ! وضعيت عمومي : Exhausted □ نوشته شده در ساعت 12:17 AM توسط ME
|
صفحه اصلی
سر دبير : خودم خورشيد خانوم پينکفلويديش زن نوشت بانوي شرقي مي نويسم ، پس هستم یادداشتهای ابلهانه آدم نصفه نيمه پرتقالي استامينوفن ديوارهاي سنگي هذيان هاي يک ذهن متورم کارگر معدن نوشي و جوجه هايش دنياي يک ايراني بارانه درباره هستي من باکره اتاق بي حريم ديوانه تر قره قوروت چخوف منو نديدي ؟ گاف ماهي باران نقره اي لينکستان فرابلاگ آيدين برداشت دوم خشايار دخترک شیطان تقدير از بالاي ديوار جهانخانه بدون امضاء اعترافات يک متهم آخرين وسوسه : ديوانگي Elle Est In The Arms Of The Angel Sweet Coma Sound Of Silence DESERTTIGER Far From The Madding Crowd I Need To Be ! OU-TOPOS Gone With The Sun Persian Download
Visitors:
|