Thursday, October 16, 2003

● امروز صبح من آخر شانس بودم ، ديشب تا ساعت دو داشتم درس کلاس امروز رو مي خوندم که Quiz داشتيم . به قول مامانم روز به کلاغ مي دم شب به چراغ ! ساعت دوازده شب تازه نشستم به درس خوندن ! خب واضح و مبرهن است که صبح نتونم از جام پاشم نه ؟ خلاصه با بدبختي راه افتادم ، کلاسم تو پر ترافيکترين قسمت شهره ، ساعت هشت و نيم راه افتادم که نه کلاسم شروع مي شد !! گفتم زودتر از نه و نيم نميرسم ! شانسم نه و ربع بود که رسيدم و خوشحال و شاد رفتم و ترافيک هم ترافيک روان بود . وقتي رسيدم استاده داشت Quiz مي گرفت . خوشحال که به موقع رسيدم اما گفت براي اين يکي دير رسيدي ! کلي حالم گرفته شد ! بعد ديد کلي حالم گرفته شد بهم داد گفت داشته باشش ! بعد Quiz بعدي رو که داشت مي گرفت من زود نوشتم و بهش دادم ، گفت اون يکي رو هم سريع بنويس بهم بده ! خلاصه کلي حال کردم ، اگر اينطوري نمي شد کلي نمره ام تو پايانترم کم مي شد ! خلاصه امروز شانس پشت شانس بود . قرار بود عصر هم با هلن بريم کلاس فرانسه ، چون با استاده ما کلاس خصوصي داريم مي گه اگر نخواستيد سر کلاس دانشگاه نيايد ، ما هم از خدا خواسته نميريم ! ولي هلن بعد مدتها مي خواست بياد گفت تنها نمي خوام برم ، حوصله سين جين هاي بچه ها رو ندارم ، نه تو هستي نه آيدا پس باشه جلسه بعد رو ميريم ، خلاصه قرار بود به خاطرش برم ، که زنگ زدم ببينم مياد يا نه گفت اينو نريم بعدي رو بري» و بازم کلي شانس آوردم ، چون از ديشب که کم خوابيده بودم سرم خيلي درد مي کرد ، از اون هم گذشته بازم کلي تکاليف ترجمه بايد تحويل بديم فردا بعد هم يه Quiz ديگه داريم ، خلاصه گاوم زائيده اساسي ! تازه تو اين هيري ويري عصر هم کلاس نقد فيلم داريم بايد برم ! نميدونم حالا کلاس نقد فيلم رفتنم چي بود ! خلاصه اينکه خدا به فرياد برسه اين تکاليفم حل شن که اين استاده يا بهتره بگم اين دو استاد عزيز که هيچ کدوم نمي خوايم سر به تن هيچکدومشون باشه ، کله مون رو نکنه ! فکر کنم امشب هم بيدارم اما تا ساعت دو که سهله فکر کنم تا صبح بيدار باشم . خدا به داد برسه ! حالا هم به جاي وراجي بهتره برم ترجمه هامو بکنم !




........................................................................................

Wednesday, October 15, 2003



فکر کنم با اين نوشته هاي من فکر کردين من يه آدم افسرده ام که از صبح تا شب مي شينم يه گوشه گريه مي کنم ؟
نه بابا از اين خبر ها هم نيست . بچه هائي که منو مي شناسن ميدونن . فقط گاهي وقتا اين حسه تنهائيه دست ميده و بعدشم مي گذره . گفتم که خوب مي شم ;)




● من واقعا موندم ! هي مي خوام دروغ نگم در بعضي موارد اين دوستان ارجمند نميذارن که !
چند روز پيش يکي از دوستام اومده مي گه تو که اينهمه اهل اينترنت و اين برنامه هائي خودت وبلاگ هم داري ؟ گفتم اي !! گفت يعني داري ؟ گفتم آره ! مي گه اي بابا پس چرا اينهمه وقت به ما نگفتي ؟ يا الله آدرسش رو بده ببينم ! مي گم خصوصيه ! نمي گم ! خلاصه سه ساعت سيريش شده منم که کله شق تر از اون هر چي گفت نگفتم ! سه ساعت براش توضيح دادم که بابام جان مي گم خصوصيه يعني خصوصيه ! دوست دارم راحت باشم هر چي مي خوام بگم ! ( گر چه هنوز هم خيلي راحت نيستم اونم به دلايلي ! ) خلاصه زير بار نمي رفت . گفتم ببين من رو که مي شناسي پس خودت رو خسته نکن . ميدوني که نخوام نمي گم ! حالا اينو مي شد يه کاريش کرد ! بعضي ها هستن نگي خيلي بهشون بر مي خوره ! خلاصه ديد اينجوريه مي گفت شده همه وبلاگها رو هم بخونم مي گردم تامال تو رو پيدا کنم ! گفتم هر جور دوست داري ! چون من با اسم خودم نمي نويسم که ! حالا خوبه اون هيچي از وبلاگم قبلا نمي دونست يا با اصطلاحات و اسمش آشنا نبود که بتونه پيداش کنه ! وگرنه مثل بقيه دوستام اينم پيدا مي شد !
من که خودم رو راحت کردم ، يه جاي ديگه به يه اسم و نشون ديگه اي با انتخاب اسم مستعار براي دوستام اونجا راحت تر مي نويسم . اون ديگه شده کاملا خاطرات شخصي ام ! اونجا ديگه هر چي تو دلمه مي ريزم بيرون و لازم نيست کلي آسمون ريسمون بسازم ! دوست داشتم اينجا هم اونطوري بشه اما نشد ديگه !




........................................................................................

Tuesday, October 14, 2003

● امروز همه اش شادمهر مي خوند :

يه پنجره با يه قفس
يه حنجره بي همنفس
سهم من از بودن تو
يه خاطره است همين و بس .....

......

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره اين دل ديوونه واسه ات دلتنگه
وقته از تو خوندنه ستاره ترانه هام
اسم تو براي من قشنگترين آهنگه ....

......

بعدش انتظار دارين دل آدم نگيره ؟؟
مخصوصا اگه قبلش هم يکي اومده باشه و شما رو ياد اون چيزائي که نبايد مي افتاديد بياندازه و ازتون بخواد براش به کسي که نمي خوايد زنگ بزنيد تا کاري براش انجام بده !! هي هي هي .... خوب مي شم .... ميدونم ! اما کِي اش ................... !! تازه جالبيش اينه که دلم براي کسي يا چيزي تنگ نمي شه ولي دلم تنگ مي شه !! براي چي اش رو هنوز کشف نکردم . شايدم بهتره بگم دلم مي گيره نه ؟




........................................................................................

Monday, October 13, 2003

● اگر وقت داشتيد به اين وبلاگ يه سر بزنيد . فکر کنم يه فرهنگ زبان مخصوص بايد بنويسه که هر کي مي خواد وبلاگش رو بخونه قبلش يه مطالعه اي بکنه . من که کلي زور زدم يه چيزائي فهميدم . اما هنوز يه سري از کلماتش رو نمي تونم بفهمم چين !






ميدونين که شب وقتي مي خوابيم روحمون از بدن بيرون مياد و به گشت و گذار مي پردازه و گاهي هم به آينده سفر مي کنه و وقتي بيدار مي شيم وقتيه که روح دوباره به بدن باز مي گرده . البته وقتي از بدن جدا مي شه تعلقش از بين نميره اگر اونطور مي شد که موقع خواب فاتحه مون خونده بود ! به خاطر همين هم هست که خواب ها و روياهاي صادقه رو مي بينيم که روياهاي صادقه اونهائي هستن که وقتي يه اتفاقي تو همين دنيا برامون مي افته احساس مي کنيم قبلا ديديمش !
مي گن آدم صبح که پا مي شه اگر راحت پا شه و بدنش خسته نباشه ، يعني روحش شب قبلش خوب استراحت کرده . اما اگر با بدن درد و خسته پا شه يعني شب گذشته اش روحش کلي فعاليت داشته و به هزار جا سر زده !
فکر کنم روحم ديشب خودش رو کشته :(




........................................................................................

Home
Visitors: