Saturday, October 25, 2003

● اگر من بودم يه اسمايلي ديگه هم به اين ياهو اضافه مي کردم . اونم حالت دهن کجي کردنه ! بعضي وقتا که يکي حرص آدم رو در مياره آدم مي مونه چي کار کنه !
راستي يه زبون درازي با عصبانيت هم لازم داره !! :-/




● بعضي وقتا بعضي آدما از اينکه بهشون بخندي آدم رو پشيمون مي کنن ! يکي دو بار که بهشون بخندي به مسخره بازيها و کاراشون فکر مي کنن عاشقشون شدي بعد حالا بيا و درستش کن ! جدي م يگم ! بعضي آدما خيلي بي جنبه ان ! من که آخر نفهميدم بايد چجوري رفتار کنم! کسي رو تحويل نگيري مي گن از دماغ فيل افتاده و خودش رو مي گيره ، تحويل هم بگيري فکر مي کنن عاشقشون شدي ! ( نگيد متعادل رفتار کن که اونم هميشه جواب نميده !! ) واقعا گير کردم !!




● واقعا که مملکت داريم ! هر کي هر کجا يه جايزه اي چيزي بگيره بي ارزشترين هم که باشه انقدر بزرگش م يکنن ! حالا اينجا ما خانوم عبادي جايزه به اين بزرگي رو گرفتن اينا هي ميزنن تو سرش که اين جايزه اصلا مهم نيست و ارزش نداره ! لابد از اينکه اين خانوم بدون حجاب اونجا ظاهر شدن مي سوزن !!
حالا اين بخوره تو سرشون ! اين شهردار ه .......... تهران مي خواد برج آزادي رو که نماد ايران و تهرانه رو خراب کنه و هيچ احدالناسي هم صداش در نمياد !! آخه اينم شد وضع !!!!




........................................................................................

Friday, October 24, 2003

● دليل اينکه چرا بچه ها وقتي کوچکترن از سيرابي بدشون مياد اما وقتي ازدواج م يکنن علاقمند مي شن کشف شد !
چون تنها غذائيه که پدر مادر ها مي تونن دو تائي برن بيرون و بخورن !




● اين چند روزه همه اش کلاس داشتيم و با بچه ها بوديم و با اينکه از صبح تا شب کلاس داشتيم اما از اينکه با بچه ها بوديم کلي خوش مي گذشت . به اين نتيجه رسيدم که من اصلا نبايد خونه بمونم ، اينجوري حالم خيلي بهتره و خوش مي گذره و روحيه پيدا مي کنم !
هلن هم اين چند روزه باهام بود و اوضاع مثل روزهاي قديم بود . عالي . اونام هنوز تصميم نگرفتن که برن يا بمونن . اگر بمونن که عالي مي شه . قراره ديگه در ظرف اين چند روزه تصميم نهائي شون رو بگيرن . اما تصميم مهميه و نميدونن که چي کار بايد بکنن . به هر حال اميدوارم بهترين تصميم رو بگيرن .
هرانوش هم ديروز برام ميل زده بود که امکان داره پنجاه درصد برگرده ايران . نميدونين چقدر خوشحال شدم . اگر بياد که محشر مي شه .
خلاصه اينکه هزار تا کار و درس و اين برنامه ها رو سرم ريخته . ولي هر چي باشه از بي کاري بهتره .




........................................................................................

Thursday, October 23, 2003

● آخ ايندفعه ديگه شاهکار بود ! ديشب يه تولد دعوت شدم ، تولد برادر کوچيکه يکي از بچه ها که اونمم خودش يه سه سالي از من کوچيکتره ! نمي خواستم برم چون فکر مي کردم ضايع باشه ! اما رفتيم با مهسا ! از کادو ها بگم بخندين ! پسره هيجده سالش شده هنوز ريش هم در نياورده اونوقت براش هوارتا افتر شيو و خمير ريش و اين چيزا آورده بودن !




● + - ببين اين چه قيافه ائيه براي خودت درست کردي ؟
_ - چشه ؟
+ - هيچي فقط آدم نگات مي کنه بايد کفاره بده !!


+ - ببين برو تو ما مي ريم !
_ - چيه مي ترسي بابات قيافه من رو ببينه شب کابوس ببينه ؟
+ - آخ آخ گفتيييييييي .......
_ - تو مواظب باش خودت کابوس نبيني
+ - من که ديگه آب از سرم گذشت کابوسه رو شاخشه !!




........................................................................................

Monday, October 20, 2003

● امروز من فقط صبح تا ظهر کلاس داشتم ، اما بچه ها رفتن خونه ويدا اينا يکي از بچه هاي کلاسمون و ناهار رو اونجا با هم يه چيزي درست کنن و بمونن تا کلاس بعدي ! منم ديدم راستش حال تنها خونه برگشتن نيست و امروز هم از اون روزا بود که انرژي زيادي داشتم و همه اش مي خواستم شيطوني کنم . خلاصه منم باهاشون رفتم گفتم موقع کلاسشونم ميرم درس فردامو مي خونم تا هلن بياد و با هم برگرديم . راستش آيدا هم قرار بود از فرودگاه بياد يه سره کلاس ( دانشجوي نمونه به اين مي گن ) خلاصه دلم هم که براش يه ذره شده بود . گفتم پس مي مونم . خلاصه رفتيم و کلي خوش گذشت و از اول تا آخرش فقط خنديديم و مسخره بازي در آورديم . جاي پرنده کش هم خالي بود رفته شيراز براي يه همايش سينمائي . اگه بودي کلي خوش مي گذشت ;) ان شاءالله که اونجا هم بهت خوش بگذره :)
کلاس بعد از ظهر هم خونه ويدا اينا بود ، منم کار پذيرائي رو به عهده گرفتم چون ويدا خونه نبود . آخه داره يه کوچولو مياره رفته بودن سونوگرافي . خلاصه آقاي استاد محترم لطف فرمودن بنده رو به لقب Sexy Waitress ملقب فرمودن ! بيا و خوبي کن ! P: ( هي سکسي رو بد ترجمه نکنيد ، به انگليسي معني ديگه اي هم ميده !!! )




........................................................................................

Sunday, October 19, 2003



آي دلم يه دنيا براي هلن جونم تنگ شده بود . امروز دوباره کلاسهاشو اومد . از صبح تا شب با هم بوديم . ياد اون روزها . کلي به من خوش گذشت . کلي هم خنديديم . اين چند روزه کلاسها نه هلن بود نه آيدا نه فلور . من همه اش تنها بودم ، اما امروز هلن بود ، آيدا هم رفته سفر ترکيه براي سه شنبه مي بينمش . براي اونم کلي دلم تنگ شده . مي ديديد اون چند روزه آپ ديت نم يکردم چون هر روز از صبح تا شب کلاس بودم و وقتي مي اومد انقدر خسته بودم که يا بايد درس مي خوندم يا مي خوابيدم . تو اين وضعيت خستگي هم که آدم مغزش تعطيله چيزي بنويسه .
راستي ديروز و پريروز رکورد ويزيتورهام شکسته شد ! هفت نفر !! تا حالا سابقه نداشت ! چي شدين ؟




........................................................................................

Home
Visitors: