| |
|
Thursday, November 20, 2003
● احساس مي کنم روياهام دارن من رو به جائي مي برن که مي خواستم . اما نمي دونم آخرش چي مي شه . اما همه چي داره به طرز معجزه آسائي اتفاق مي افته که نميدونم واقعا بايد چي بگم يا چي کار کنم . فقط خودم رو سپردم به دستشون تا ببينم به کجا مي رسم . آخرش کجاست ؟ بايد باورشون کنم يا نه ؟ اگر فقط تخيلاتم باشن چي ؟
□ نوشته شده در ساعت 3:13 PM توسط ME
● از وبلاگ بارانه :
........................................................................................او گفت باید مخاطره کنی . ما معجزه زندگی را تنها زمانی به طور کامل درک خواهیم کرد که بگذاریم پیش بینی نشده ها رخ دهند ... پائولو کوئیلو □ نوشته شده در ساعت 3:13 PM توسط ME Wednesday, November 19, 2003
● هيچ وقت تا حالا تو عمرم اينهمه تکليف ننوشته بودم !! شب تا يک ، صبح زود پاشدم ( اين از عجايبه ! ببين قدرت استاد رو :))) ) بعد هم بعد اينهمه تلاش بري و چون دو تا کتاب شبيه هم بودن کتاب اشتباهه رو برداري و اينهمه تلاش الکي !! مگه من ميذارم ! تازه اونم تا کجااااااااااا . سيصد بار امروز از اين ور دنيا رفتم تا اون ور دنيا تا بالاخره تکاليفم رسيد دست استاد !! خنده دارش ميدونيد کجاست ؟ که وقتي بر گشتم خونه دو تا ديگه تکليف مونده بود که دوباره نشستم کلي اونا رو هم نوشتم و عصر تا تموم شد راه افتادم . اما يکي اش هنوز نصفه بود و بايد مسير اونجا رو با مترو طي مي کردم . فکر کنيد جا نبود بشينم ايستاده داشتم مي نوشتم . يعني کاملا با اعمال شاقه !! اما کيه که قدر بدونه !!
ولي هنوز چند تا تکليف از چند تا درس ديگه هم مونده ! هي طول ترم ول مي گردم به ميان ترم پايان ترم که ميرسه بايد بشينم تکليفهاي عقب افتاده رو بنويسيم و تحويل استاد بدم . درست شدن هم در کار نيست !! □ نوشته شده در ساعت 12:26 AM توسط ME
● دوست خوبم پرنده کش ! تو وبلاگت دلخوريت رو از من نوشتي و من هم تو وبلاگم جوابت رو ميدم .
........................................................................................من اون روز اصلا دلم نمي خواست نه دل تو رو بشکنم و نه دل هيچ کس ديگه اي رو . فکر مي کنم که خودتم بدوني من اهل دل شکستن نيستم و هميشه هم سعي خودم رو کردم مخصوصا دل دوستهامو نشکونم و هميشه هر کاري که از دستم بر مي اومده براشون کردم . حتي مامانم هم بعضي موقعها بهم مي گن يکم هم به فکر خودت باش . اگر سوء تفاهمي شده معذرت مي خوام . ولي نميدونم شايد احساس کرده باشي که اين استاد ترجمه داره بر خلاف ترم گذشته تمام سعي خودش رو مي کنه که با ما ها کنار بياد . ولي ما هم داريم يکم زياده روي مي کنيم . اگر در جريان باشي من تو اين ترجمه هاي گروهي کار خاصي نکرده بودم و فقط وظيفه تايپ بر عهده ام بود که اونم کاري نيست که بخواد برام خيلي دردسر ساز باشه . اما اگر به جو کلاس اون روز توجه کرده بودي مي فهميدي که همه داشتن التماس مي کردن که اين خانوم استاد کارهاي گروهي رو ديرتر بگيره . و فقط يک نفر بود که بر اين جريان اعتراض داشت . دوست خوبم ولي بعضي وقتا هم بد نيست ديگران رو هم در نظر بگيريم . کار گروهي خودتون هم که کامل نبود پس جريان اون همه اصرار رو اصلا نمي فهمم !! در ضمن تا حالا نه نمره الف برام مهم بوده نه براش خود کشي کردم !!! اگر منظورم اين بود يکم بيشتر وقت صرف مي کردم و بيشتر درس مي خونم نه اينکه به خاطرش بخوام پاچه خواري کنم ! فکر مي کنم اين رو همه بدونن که از منت کسي رو کشيدن متنفرم ، مخصوصا اگر سر گرفتن نمره باشه ! پس اين وصله ها به ما نمي چسبه خانوم خانوما !! به هر حال قصد من ناراحت کردن کسي نبوده و از اينکه اين طور برداشت شده متاسفم !!! در ضمن خيلي وقت بود که مي خواستم اين رو بگم : هيچ دقت کردي که چطور با اين استاده رفتار مي کنيم ؟؟ فکر کنم اونم فهميده که کار ترم پيشش درست نبوده و داره اين ترم باهامون راه مياد . اونهمه هم که ازت عذر خواهي کرد . پس لطفا و لطفا سعي نکنيم که با همه کارهاش مخالفت کنيم . بعضي وقتا هم ديده خطا پوش داشتن بد نيست نه ؟ اينکه جمع مي بندم منظورم همه مونه . جو کلاس به اندازه کافي وحشتناک هست . پس حداقل خودمون وحشتناکترش نکنيم . در ضمن ممکنه هميشه هم رفتار ديگران ايراد نداشته باشه ، گاهي ممکنه خودمون هم زياده روي کنيم !! و يه چيزه ديگه اينکه من اصولا صبرم زياده و هيچي نمي گم و نمي گم مگه اينکه ديگه ظرفه پر شده باشه . اين دفعه که سر کلاس نشستي يکم به جو کلاس دقت کن و نگاه بچه ها رو هم از قلم نيانداز !! دلم مي خواست اون روز يه دوربين داشتم تا از تمام لحظاتش فيلم مي گرفتم . اون وقت ميديدي که حق با کيه !! □ نوشته شده در ساعت 12:26 AM توسط ME Sunday, November 16, 2003
● اين چند وقته خيلي به اينکه آينده چي مي شه و چه اتفاقاتي مي خواد بيفته فکر مي کنم ! نميدونم . ولي خيلي دلم مي خواست يکي پيدا مي شد که حداقل يه چيزائيشو بهم مي گفت . نگيد که مزه اش به همينه که اصلا از چيزائي که مبهم باشن خوشم نمياد . دوست دارم همه چي رو بدونم . بعضي وقتا که کلافه مي شم يه سر به حافظ و ديوانش ميزنم ، اما خيلي وقتا منظورش رو نمي فهمم . مثلا مي فهمم که چي مي گه اما منظورش رو نمي فهمم . خوش به حال اونائي که مي تونن شعر هاي حافظ رو تفسير کنن . اه ! کلافه ام ! خيلي !
□ نوشته شده در ساعت 2:07 PM توسط ME
● تو تاکسي نشسته بودم ، آهنگهاي شادمهر رو گذاشته بود . سه ساعت صبر کردم تا آهنگي که دوستش داشتم رسيد ، داشتم با لذت کامل گوش مي کردم که راننده خاموشش کرد :((((
اين انصاف نيست :(((( □ نوشته شده در ساعت 2:07 PM توسط ME
● دچار حس حوصله هيچ کاري رو ندارم شدم !! جالبه ، ديگه حس آن لاين اومدن هم ندارم ! فوقش يه يک ربعي بيام و ميل هامو چک کنم و Horoscope هام رو بخونم و وبلاگم رو يه ديد بزنم و اگر کامنتي باشه بخونم و اگر حسش باشه چند تا وبلاگ سر بزنم !! که همه اينا رو هم ده دقيقه هم نمي شه و چون دچار حس نگراني مي شم که من چرا اينجوري شدم يه پنج دقيقه اي هم الکي ول مي گردم و بعد هم حوصله ام سر ميره و Disconnect مي کنم !! نگران کننده است نه ؟؟
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 2:06 PM توسط ME
|
صفحه اصلی
سر دبير : خودم خورشيد خانوم پينکفلويديش زن نوشت بانوي شرقي مي نويسم ، پس هستم یادداشتهای ابلهانه آدم نصفه نيمه پرتقالي استامينوفن ديوارهاي سنگي هذيان هاي يک ذهن متورم کارگر معدن نوشي و جوجه هايش دنياي يک ايراني بارانه درباره هستي من باکره اتاق بي حريم ديوانه تر قره قوروت چخوف منو نديدي ؟ گاف ماهي باران نقره اي لينکستان فرابلاگ آيدين برداشت دوم خشايار دخترک شیطان تقدير از بالاي ديوار جهانخانه بدون امضاء اعترافات يک متهم آخرين وسوسه : ديوانگي Elle Est In The Arms Of The Angel Sweet Coma Sound Of Silence DESERTTIGER Far From The Madding Crowd I Need To Be ! OU-TOPOS Gone With The Sun Persian Download
Visitors:
|